گنجور

 
عرفی شیرازی
 

هر که از خونریز من آلوده گردد دامنش

عذر ننگ این عمل در عهده شکر ازمنش

خست از اندازه بیرون میبرد دهر خسیس

آتشی بینم که میگردد بگرد دامنش

در محبت زندگی را با شهادت جنگ نیست

دیده باید که بیند خون من در گردنش

وه چه صیادی که هر صیدی که زخمی از تو یافت

سر بدنبال تو دارد تا بود جان در تنش

خلوتی کز نور شمع ما بحسن اندوده شد

کوتهی دارد کمند آفتاب از روزنش

عرفی آن تردامنی دارد که هنگام عذاب

آتش دوزخ بمیرد گر فشاری دامنش