گنجور

شمارهٔ ۹۴

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

تا برده ام بمدرسه عشق رخت خویش

دارم وظیفه از جگر لخت لخت خویش

مخمور خامشیم فراموش کرده ایم

هم عهدهای ساقی و هم روی سخت خویش

شاهی که ظلم را بمیانجی عنان دهد

تیغ عدوی ملک رساند به تخت خویش

مهلت مجو که پیشتر از عهد غنچگی

گل باز بسته بود زشاخ درخت خویش

گر دولت این بود که بدرویش داده اند

باید گریستن جم وکی را به تخت خویش

عرفی هنوز مدحت دون همتان کنی ؟

طوفان چو تند شد تو بیند از رخت خویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify