گنجور

 
عرفی شیرازی
 

کجاست نشتر مژگان دوست تا دل ریش

هزار چرخ زند بیخودانه بر سر بیش

تو هم زبتکده آئی و طوف کعبه کنی

اگر نقاب گشایم زحسن طنیت خویش

همه ز عاقبت اندیشی اند سرگردان

من این فریب نخوردم ز عقل دور اندیش

میل دارم کز می غم در بهشت آیم بجوش

یعنی اندر بزم آن حورا سرشت آیم بهوش

میل آندارم که باز از باده شوق صنم

در حرم بیهوش آیم در کنشت آیم بهوش

میل آندارم که بی باکانه یا شوخی زبزم

مست و خوش بیرون روم در طرف کشت آیم بهوش

میل آندارم که مست افتم بگلزار ارم

وز ترنمهای مرغان بهشت آیم بهوش

مستی از اندازه گر بیرون رود عرفی فتد

بر دماغ خشت خم کز بوی خشت آیم بهوش