گنجور

 
عرفی شیرازی
 

ترک جان در ره آن سرو روان این همه نیست

عشق اگر نرخ نهد قیمت جان این همه نیست

جزو قیمت نیم اما به قناعت شادم

کآنچه محصول زمینست و زمان این همه نیست

باغبان را از عشوه گل دل بگرفت

ورنه پژمردگی بیم خزان این همه نیست

آخر از شعبده دلگیر شود شعبده باز

دل قوی دارکه دستان جهان این همه نیست

صفتی به ز ریا نیست مگر زاهد را

ورنه چون باد بروت دگران این همه نیست

منزل صلح میان تو دراز است فغان

ورنه در دین تو با کیش مغان این همه نیست

شوق ما راه تماشاگه خود نشناسد

ورنه آرایش گلزار جنان این همه نیست

خضر توفیق مگر راهبرت شد عرفی

ورنه خود رهبری نام و نشان این همه نیست