گنجور

 
عرفی

به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیست

نکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست

مرا ز چشم تو هر شیوه ای که باید هست

همین نهفته نگه های آشناست، که نیست

ز فتنه های جمال تو هر که بود رمید

کنون رمیده ز حسنت همین حیاست، که نیست

دلی که چشم تو بیمارش از کرشمه نکرد

به ناز بالش غم تکیه اش سزاست، که نیست

نهاد مرهم لطفی به دل که در دو جهان

به غیرت از دل چاکم همین وفاست، که نیست

پس از ملال در آمد یه سینه، یار و بگفت

که نیم جان تو عرفی کجاست، که نیست

 
 
نسکبان اندروید
واقف لاهوری

به جانم از تو کدام آفت و بلاست که نیست

درا به غمکدهٔ دل ببین چه‌هاست که نیست

به کیمیاطلبی خلق کرده بدنامم

وگرنه آرزوی وصل او کراست که نیست

تو را ز شیوهٔ دلداری آنچه بایستی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه