گنجور

 
عرفی شیرازی
 

ای دل طمع مدار که بی غم گذارمت

وینهم قبول کن که بجان دوستدارمت

تاراج عافیت نبود کار دوستان

وینهم زدوستیست که دشمن شمارمت

صدره شکسته دلم از جور هیچگاه

نگشوده نقاب که معذور دارمت

عرفی ز آه و ناله خموشی دگربیا

تا زخمهای سینه بناخن بخارمت