گنجور

 
عرفی شیرازی
 

بانگ ما کبک است خرمن را بخرمن باز ده

ایکه می گفتی خریدارم کنون آواز ده

روزگار خنده غفلت گذشت ای کبک من

دل بدندان گیر و تن در چنگل شهباز ده

ای فلک صیدی که افکندی بتیرت کشته شد

بوسه بر دست این صیاد حکم انداز ده

میتوان غماز عیب مردمان بود ای ظریف

گر ظریفی عیب خود را عرصه غماز ده

گفتگوی سر وحدت را بصد ره کرده

بال صوفی را بدست جنبش پرواز ده

شکر ما کن دوست را عرفی و جانها برفشان

کز تو جان خواهد نمیگوید که در دم باز ده