گنجور

 
عرفی شیرازی
 

مسازم ناامید از خود چو گشتم مبتلای تو

که محروم از تمام خود برویانم برای تو

در آن صحرا که گیرد هر شهیدی دامن قاتل

بود دست کسی و دامن شرم و حیای تو

شدی بهر فریبم سر گران با کبر و خوشحالی

که آگه نیست آن غافل نهاد از شیوه های تو

تبسم گونه فرما و عمر جاودانم ده

که باشد لذتی گیرم ز درد بیدوای تو

زمین جوش آشنا در میخوری دانسته گویا

که میسوزم ازین عبرت که هستم آشنای تو

چو فردا جانم آمد سوی تن از سینه تنگم

دهند آواز غمهایش که اینجا نیست جای تو

نه با جذب تو کم روزیست نی در شوق من نقصان

اگر اینهای در دم باز دارد از قفای تو

علاج شوق عرفی کردی از وصل و برم غیرت

که دردش میکند داروی بیماری فزای تو