گنجور

شمارهٔ ۱۶۲

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

از سفر می آئی و تاراج حسرت کرده

کاروان حسن یوسف نیز غارت کرده

در کجاهست اینچنین معموره انصاف ده

شهر دلها دیده را یغمای راحت کرده

چون گوارا نیستی ای غم چرا در کام ما

همچو آسایش پیاپی بی حلاوت کرده

شاد بادا روحت ای مجنون که هنگام وفا

در حق من درد بیدرمان نصیحت کرده

این صفا اسلامیانرا نیست ای زاهد مکن

بامغان در سومنات امروز طاعت کرده

ذره دنیا بصد جان میفروشم بیع کن

ای که از بی مایگی اظهار همت کرده

عرفی از ننگ شریکان لب فرو بستن خطاست

چون توانی ترک شهرت کن که شهرت کرده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.