گنجور

 
عرفی شیرازی
 

آن شکارم کز بر تیرسنان میرویدم

التماس زخم تو از لامکان میرویدم

حسن میگوید که من تخمی بیفشانم ولی

تا قیامت روی گرم از آستان میرویدم

در لبم در عشق تو آن میهمان دار بلا

کز در و دیوار خیل میهمان میرویدم

من کیم رضوان آن جنت که در هر سوی راه

طوبی از فیض نسیم بوستان میرویدم

بشکنم ناقوس و تسبیحی بدست آرم ولی

چون کنم با اینکه زنار از میان میرویدم

مست این ذوقم که گر مدهوشم و گر هوشمند

شکر درد از زیر لب تا مغز جان میرویدم

بستم این رازیکه میدانم زبان و دل ولی

حیف گر بربستن لب صد زبان میرویدم

پنبه الماس شد عرفی ولی مجروح من

بس که هر دم نیشی از داغ نهان میرویدم