گنجور

 
عرفی شیرازی
 

از بس که روی گرم بهر سو گذاشتیم

صد داغ شعله خیز در آن کو گذاشتیم

از شرم ناکسی نگشودیم دیده را

الماس فتنه در ته پهلو گذاشتیم

هر گوهری که دل زتعلق گرفته بود

در دامن کرشمه دلجو گذاشتیم

ما بر فریب چشم غزالان باختیم

مجنون بازمانده بآهو گذاشتیم

امروز در زیارت دل سیر میکند

آن سر که دوش برسر زانو گذاشتیم

یکباره کرد خوبخرابی مزاج دل

دست از عمارت دل بدخو گذاشتیم

از مردن دشوار منست آن مژه پرنم

ای جان بلب آمده گو یک نگهی کم

لطفی تو گرم چاره ندارد عجبی نیست

بسمل شده را به نشود زخم بمرهم

تا فاش نسازم بر بیگانه غم او

تحقیق خصوصیت من کرده بمحرم

ای اهل بهشت اینهمه حسرت بغم چیست

برمن که رسانم بشما لذت این غم

هر گام که میزد کسی از عشق تو ناکام

یاران مرا تازه شود شیوه ماتم

داغی بنهم بر دل و آن داغ که باشد

لب تشنه الماس تر و تشنه مرهم

یا رب بجهانی که رود ننگ نباشد

عرفی چو برد مایه درد تو زعالم