گنجور

 
عرفی

بیا ای بخت سرگردان و بنشین

بزیر سایه سرو وگل و بید

که درباغی فروچیدیم محفل

که در وی عندلیبی کرده ناهید

کدامین باغ ، باغ وصل یاری

که آبش میرود درجام جمشید

زهی باغی که برگ لاله او

زند سیلی بحسن ماه و خورشید

ازآن دم کاستین زد بردماغم

نسیم این بهشت عیش جاوید

دل و جان هردم از هم میربایند

قبول منت و تاثیر امید