گنجور

 
عرفی شیرازی
 

رسید مژده ای و قاصد مقیم خرگه ماست

که بر گزیده ی توفیق، جان آگه ماست

کسی که چاه ملامت به راه می کندی

به ریسمان خود اکنون فتاده در چه ماست

ز شیخ شهر شنو درس و علم ما آموز

که هر چه رد مشایخ بود موجه ماست

خروش و ولوله ی عالمان شهرآشوب

گناه حوصله ی تنگ ظرف بی ته ماست

ز طرف درگه دارا نتیجه ای مطلب

که آستانه ی جانان دل مرفه ماست

مقیم شهپر عنقاست محمل عشاق

از این چه باک که صد کوه فتنه در ره ماست

مباش عمزده عرفی که زلف قامت دوست

جزای همت عالی و دست کوته ماست

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

منصور محمدزاده در ‫۱۰ سال و ۱۲ ماه قبل، شنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۹، ساعت ۰۵:۰۵ نوشته:

خواهشمند است موارد زیر را اصلاح فرمایید:
نادرست:
مباش عمزده عرفی که زلف قامت دوست
جزای همت عالی و دست کوته ماست
درست:
مباش غمزده عرفی که زلف قامت دوست
جزای همت عالی و دست کوته ماست

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.