گنجور

 
عرفی شیرازی
 

صنم می گوی و در بتخانه می رقص

نوایی می زن و مستانه می رقص

عجب ذوقی بود در رقص مستی

تو نیز ای باده در پیمانه می رقص

بر افشان دست بر ناموس و آن گه

میان محرم و بیگانه می رقص

به جان با غیر جانان در میامیز

به تن با عاقل و فرزانه می رقص

دل از تمکین شود بی ذوق، زنهار

گهی کودک شو و طفلانه می رقص

چو خون در زخم صیدی گشته می جوش

چو دل در سینهٔ پروانه می رقص

مشو عرفی رهین باغ و بلبل

به بانگ جغد در ویرانه میرقص