گنجور

 
عرفی شیرازی
 

دمی که لشکر غم صف کشد به خونخواری

دلم بناله دهد منصب علمداری

خراب نرگس مستانه توام که نهد

هزار شیوه مستی به طبع هشیاری

مریض عشق تو را اشتها از آن بیش است

که بعد مرگ بیاساید از جگرخواری

دلی توجه آن حسن جاودان یابد

که فیض نامیه اش با جگر کند یاری

هزار چشمه خون سر زند ز هر ذره

چو بعد مرگ به خاکم قدم بیفشاری

چنان به شهر دلم جنس درد ارزانست

که بلهوس کندش رغبت خریداری

زخوش متاعی بازار عشق می ترسم

که دست حسن ببندد کساد بازاری

در آن دیار بسودا رود دلم که دهند

جوی ملال بعمر ابد به بسیاری

زبس ملال و جدایی تنم ز صحبت جان

چو زخم عشق زمرهم ، تمام بیزاری

بدرد عشق که هرگز بذوق گریه من

نکرد قهقه شوق کبک کهساری

هوای شهر محبت چنان مرض خیز است

که مرگ بر اثر خود رود ز بیماری

منم خراب عمارت بکشوری که در او

بود بدست خرابی عنان معماری

چنان بعشق تو درسکر درد بی تابم

که تنگ حوصلگان بیقرار در زاری

زجیب غم که برآرد سرم که طالع من

بخصم شاه دهد مایه نگونساری

شه سریر سخاوت علی که ابر کفش

بذوق دیده عاشق کند گهر باری

مخالفش چو درآید بزمره اسلام

کند بدست ملک تار سبحه زناری

نجوم سبعه اگر صیت عدل او شنوند

نهند برگ تساوی بجیب سیاری

بدیده ای که بنوک سنان او نگرد

کند بگاه اعادت نگاه مسماری

زهی جواد که تأثیر نام جان بخشش

نشاند گوهر صحت بفرق بیماری

اگر بعون سبک روحیت عوارض ثقل

ز طبع سلسله حادثات برداری

سزد که حسرت دیدار بر دل عاشق

بگاه نزع شود مایه سبکساری

چو برق عزم تو بر چرخ پرتو اندازد

بدست مهر بسوزد عنان سیاری

جهان بجاه و جلالت بغایتی پرشد

که آسمان حرکت میکند بدشواری

شعاع دیده آن کس که روی خصم تو دید

کند بآینه آفتاب زنگاری

مسیح خلق ترا در زمان ماضی بود

بجیب دلبر کنعان دکان عطاری

نهیب عدل تو در طبع آسمان محیل

که شیشه است لبالب زمردم آزاری

بسان رنگ زلیخا و زلف مشکینش

بروی هم شکند شیوه های طراری

بعهد عدل تو کز بیم رفع امنیت

کنند دل شکنان غمزه را نگهداری

ز روی فتنه خوابیده تا مگس راند

دهد زمانه مگس ران بدست بیداری

تبارک الله آن برق سیر کز دنبال

چو نور سایه بدزدد بگرم رفتاری

سبکروی که زمین را بپویه بنوازد

چو نور سایه او در محل سیاری

برنج خصمت اگر بلهوس درآمیزد

چو پیر عشق شود ناله هوس کاری

بمدح کرده سرایت رموز عشق رواست

گزیرش از سریان نیست علت ساری

منم که طالع فیروز من بگاه عروج

دهد بتخت ثری مایه نگو نساری

فلک بسهوم اگر داد راه بردرکام

کلید عهد بوی بسته عهد مسماری

دلم بعون شکایت زغم تهی نشود

چو نظم من زمعانی بسعی نثاری

زهی شکنجه طالع که مرگ ظلم گرای

ملول گشت و ندارد سرمدد کاری

بزیر تیغ هلاکم ز بار درد رواست

که بار منت مردن کشم بسرباری

بروزگار فریبم سپهر شعبده باز

تنگ متاع شد از جنسهای عیاری

هزار جرعه زهر از لبم فرو ریزد

تبسمی که بطالع کنم بدشواری

خموش عرفی از این شکوه ملال انگیز

زلاف حوصله یادآر و طی کن این زاری

بیان درد دل است این دعای شه نبود

که بی ملال بود با اجابت باری

همیشه تا نفس گرم نیکبختان است

بیک لباس درون با اجابت باری

حسود جاه تو باد از رحمت یزدان

چنان بعید که ناقوسیان زناری