گنجور

 
عرفی

چیست آن جوهر هدایت فن

آسمان مولد و زمین مسکن

شوخ آیینه روی روشندل

رند ژولیده موی تر دامن

سوزش در حراست رشته

رشته اش درسیاست سوزن

گردنش تا بفرق سیمابی

سیم ساق است پای تا گردن

چون عروسان هند دردم رقص

ازدم گیسویش چکد روغن

چون زر قلب شاهد دنیا

چهره تاریک و برقعش روشن

نوزد باد ، لاله حمر است

بوزد ، هست غنچه سوسن

کیمیایی است گوهر تاجش

که ازو زر شود مس و آهن

عزت تاج او بیفزاید

جلوه طلعت سهیل یمن

جوهر هیکلش هیولایی است

در قبول صور چو جوهر ظن

جامه اش گاه سبز و گاه سپید

چهره اش روز تیره شب روشن

گیسویش نورباف چون مریم

ابرویش چون هلال چشمک زن

هم زباد صبا شود جوزا

هم زبرف صفا سهیل یمن

ماهتابی است بر درفش کیان

آفتابش چه تیروچه بهمن

قصب ماهتاب او ، اکسون

شرف آفتاب او ایمن

گه گهی از میان تاج خروس

برفشاند بفرق خود ارزن

زندگانیش مردن شبگیر

دیده بانیش کوری رهزن

دسته هاون طلاست ولی

سوده آن سر که نیست در هاون

زاهد آسا زدانه های سرشک

سبحه آویخته است در گردن

هم شکفته ست درمصیبت و سور

هم برهنه است در دی و بهمن

شاه تیر جهاز زرین است

بر سرش موج نور سایه فکن

راز دل بر زبان چو میآرد

مستفیدند زیرک و کودن

چو بخلوت زبان بجنباند

راز بیرون فشاند از روزن

معنیش روح موسی عمران

صورتش نخل وادی ایمن

صوفیان گرد او نشسته بذوق

همه سبوح گوی و یا رب زن

روز بر هم فشرده مژگان لیک

شب گشاده ست دیده روشن

چون شکر مشربان هندستان

کله زر تار و چرب پیراهن

چون بمیرد تنش نفرساید

زنده گردد بکاهش سروتن

با همه حدت و حرارت طبع

دامنش پرشود زآب دهن

خرمن از سنگ آس گر باشد

بر زبان آرد می کند خرمن

پدرش مهر و مادرش مه لیک

شب گشاده است دیده روشن

بزبان خندد ، از گلو گرید

خنده تا فرق ، گریه تا دامن

گریه از شوق دیدن خورشید

خنده از عیش بزم شاه زمن

شاخ گندم که دیده خوشه زر

اینک از بزم شه ببین روشن

گریه و خنده اش گدازش عمر

همچو اعدای شاه قلب شکن

جوهرش در حریم خاطر شاه

ماه نخشب بود چه بیژن

همچو انگشت پنجه خورشید

صد اشارت کند بشاه زمن

شاه اکبر که هست ترکیبش

نور خورشید سایه ذوالمن

شاه چین و حبش غلام تواند

دور زین آستان اسیر محن

زآن نوشته است عبده بفداه

بدیار تو ملک چین و ختن

بلبل باغ عمر دشمن تو

نزند نغمه ای بجز شیون

مرغ جاهش بزیر شهپر حکم

از بدخشان گرفته تا ، بدکن

بگذراند چو رشته حکمش

آسمان را زچشمه سوزن

عدل او را بعدل نوشروان

کی بسنجد سپهر نادره فن

این بسنجد کسی که نشناسد

صافی جام جم ز دردی دن

نطفه دشمنش بصلب پدر

داده پیوند تار و پود کفن

تا ارادی بود جفای سفر

تا طبیعی بود هوای وطن

وطنم آستان جاه تو باد

تا نکرده است جان سفر ز بدن

خاطرش بحر فیض را معبر

گوهرش سر غیب را معدن

هر که را لطف او حیات دهد

نوبت جامه کی رسد بکفن

نصب را روی بخت او مرآت

عزل را بخت خصم او مدفن

ای غبار حریم حرمت تو

عطر پیراهن عروس چمن