گنجور

 
عرفی شیرازی
 

زهی رمیده مرا آهوی وصال از دام

چنانچه از نظرم خواب و از دلم آرام

بسوی او نفرستم پیام از آن ترسم

که بر حکایت من مطلع شود پیغام

بگاه عربده دشنام چون دهد سوزم

مباد از لب او لذتی برد دشنام

چه نازکی است که بینم بگاه جلوه قدش

گرانی نظرم باز داردش ز خرام

ز اضطراب دلم پای هوش میلغزد

چو میرسد بخیال آن نهال سیم اندام

به نیم جرعه چه شوراست در دلم گویی

کزآن لب نمکین رشحه ای فتاده بجام

بدور حسرت او جام زهر می نوشم

گه از نصیحت خاص وگه از ملامت عام

ز ذوق کشتن عرفی بحیرتم که چرا

چوکینه در دل بی مهر او گرفته مقام

زتازیانه جورش سمند صبر من است

عنان فکنده چو فرمان شهریار انام

زهی وجود سخاوت مشخص از کف تو

چنانچه ذات بصورت ، چنانچه شخص بنام

بود برات عطایت بدست هر فردی

چو نامه های عمل در حسابگاه قیام

فشرده ذوق سخا در دل توپا محکم

چو استقامت زر درخزینه های لئام

بنای دولت خصم توست و بی بیناد

چو دوستی هوسناک و اعتقاد عوام

بعهد عدل تو شاید که توأمان نشوند

صبیه و صبی اندر مشیمه ارحام

دوام جاه تو آن عالمی که دورش را

ذخیره ابد آید بیک دقیقه تمام

درون مطبخ جاه تو مهر و ماه بود

دو قرص نان که یکی پخته است و دیگر خام

زبان حادثه تا کی قضا تواند بست

اگر بحجت تیغ تو ندهدش الزام

ز زخم نشتر فساد انتقام تو شد

درون حادثه پرخون چو شیشه حجام

حروف قدر ترا صورت فلک جرمی است

که عکس قاعده پایین فتاده در ارقام

بعهد عدل تو کز کحل حزم همچو غزال

بخون گرگ سیاه است دیده اغنام

خلاف قاعده صیاد پیشگان شاید

که پرورند بآهنگ صید باز ، حمام

شها ببزم تو چون این قصیده بر خوانم

که ملک نظم ز فیضش گرفته است نظام

سزد بجایزه با جیب پر گهر گردون

بدوشم افکند این جامه زمرد فام

همیشه تا ، زدم عنکبوت پرده صبح

بود لعاب لوامع تنیده بر ایام

بجای شربت مقصود جاه خصم ترا

لعاب افعی تیغ تو باد اندر کام