گنجور

 
عرفی

سپیده دم که زدم آستین بشمع شعور

شنیدم آیت «لاتقنطوا» زعالم نور

بدل ز شاهد بزم ازل ندا آمد

که ای تمام وفا از رضای ما بس دور

زهی اطاعت حسن ادب خهی طاعت

که با اجازت ما یی زوصل ما مهجور

زیاده زین نه حلالست دوری از برما

اگر بحوصله نازی درآ، بیزم حضور

طلب بیارو مترس از متاع منع کلیم

بساط عذر میارا که نیستی معذور

اگر بچشمه مقصود دست عشوه ما

شکست ساغر امید را به سنگ فتور

نه کوتهی ز عطا بود عشق میداند

که بر کرشمه ما تنگ بود خلعت طور

تو در معامله اهبطوا متاع محز

که ناصحیح بود بیع و سعی نامشکور

در ملاطفت آشنا گشاو درآ

که آشتی طلبست «ان سعیکم مشکور»

می مشاهده ارزان وراه میکده پاک

تو در مشقت نزع از طبیعت مخمور

بیا بنوش که در مستیت شهید کنیم

که نیست قابل رحمت شهادت مستور

بیا که در طلبت بر فراز صدر سریر

بیا که بهر تو بر صفحه سرای سرور

چو عشق تو همه بینایی است شاهد وصل

چوحسن با همه آرایش است حجله سور

بکرد زمزمه این عطیه با دل من

همان اثر که باهل فنا کند دم صور

دلم بناله درآمد که هان صبوری را

زحد مبر که دراین راه کس مباد صبور

عنان فکنده جهاندم بزیر بام وصال

منزه از اثر سعی گام و سیر ستور

بدست همت طاعت درآن رها کردم

باولین قدم اسباب خلد و حور و قصور

زدم بحبل متین جوار دست ادب

بسعی بازوی دل بر شدم باوج حضور

کمال جذبه لطف آستین کشانم برد

بخلوتیکه یکی بود رنگ سایه و نور

تبارک الله از آن بزم بیزوال که بود

زنور حسن لباب، ز دوستی معمور

بسطح انجمن افتاده فرشهای لطیف

ز گونه گونه عنایت باطلس و سیقور

جماعتی بیمین و یسار مهد وصال

که هر یکی زسعادت گرفته صدمنشور

ز طعن مردم دور از سیاست آسوده

چکیده از نفس جمله نغمه منصور

دلیل دعوی منصورکایتی است مبین

بلوح ناصیه اتحادشان مسطور

پس از مشاهده جمع سروری دیدم

که بود برصف اصحاب قرب صدر صدور

جمال صدر نشینان زنور چهره او

چو انجم از اثر شاه اختران مستور

فرو شدم بتحیر که یارب این که بود

که هست صورت او زیب معنی جمهور

هنوز در دلم این معنی خجسته اثر

ز شاهراه تحیر نکرده بود عبور

که گفت شاهد تنها نشین مسند حسن

ز روی مهر که ای از ره بصیرت دور

کدام کحل که نگرفتی از هدایت ما

هنوز دیده معنیت هست عین قصور

بر آستانه ما هست گردی از ره وی

که ذره ذره او هست چشمه چشمه نور

اجازت قدم او بیار تابدهم

که هست منت از این توتیا بدیده حور

وگرنه صبورنه ای تا بگویم این آنست

که ما بروز ازل ناظریم و او منظور

بصورت آینه حسن ما، بمعنی ما

روان و صورت معنی بذات او مسرور

زآستین نرسیدی بجیب دست وجود

اگر نه گوهر او داشتی هوای ظهور

طراز صورت و معنی محمد عربی

که نطق ما بادب نام او کند مذکور

کنون که معرفتت حاصل است زود بیار

باستعانت آن کحل تحفه مقدور

بعون لطف الهی بلمحه ای گفتم

قصیده ای که بود مطلعش بدین دستور