گنجور

شمارهٔ ۷

 
عمان سامانی
عمان سامانی » قصاید
 

دایم بیاد قامت آن سرو کشمری

ما را چوبید لرزد، قلب صنوبری

اللّه که قامت الف آسای آن نگار

مانند دال، پشت مرا کرده چنبری

بهرام و تیر و کیوان در رتبه کیستند

ای زهره‌ی ترا مه و خورشید، مشتری؟

جامی بده که خاطر توحید زای من

شیر آورد ز شوق به پستان مادری

طوطی فکرتم ز دراری طرازها

مقدار بشکند به سخن گفتن دری

بگشاید از نشاط، سر نافه‌ی مراد

و آفاق را به توفد مغز از معطری

سر بر زند ز گلشن تحقیق من گلی

الفرع بالثریا و الاصل بالثری

منگر به خاکساری و بی دست و پائیم

آبی فراهم آور و بنگر شناوری

عشقم ز سدره، صد ره بالا کشید و ماند

عقل از روش، که کردی دعوی صرصری

خفض الجناح، روح الامین گر کند رواست

با همرهی عشق من از سست شهپری

بی رهبری عشق، بسر چشمه‌ی مراد

کی ره بری هم ار کندت خضر، رهبری؟

هم آسمان نتیجه‌ی عشق‌ست و هم زمین

هم آدمی ملازم عشق‌ست و هم پری

اللّه، که عمر بیش بهاتر ز ممکنات

از دست شد بهر زه درایی و خود سری

گامی براه عشق نگشتیم رهسپار

آوخ که گشت عمر گرانمایه، اسپری

باللّه که ننگری بجهان از سر نشاط

«ای نفس، گر بدیده‌ی تحقیق بنگری»

ور دانی آنکه عزت و ذلت کدام راست

«درویشی اختیار کنی بر توانگری»

طاووس باغ جنتی ای از خبر تهی

طوطی شاخ سدره‌یی ای از خرد بری

در سنگلاخ صفحه‌ی بومان، چه می‌چری

در تنگنای عرصه‌ی زاغان، چه می‌پری؟

عرشی هژبر، باره‌ی گرگان چه می‌روی؟

قدسی غزال در صف خوکان چه می‌چری؟

بانگ هم آشنایان از هر طرف بلند

تو خود عبور داده بسر کوچه‌ی کری!

موسی ز آدمیت، محو لقای حق

تو سر خوش پرستش گوساله از خری

چوگانی از ارادت اگر نبودت بدست

کی مرد وارگوی سعادت بدر بری؟

بی صدق و بی خلوص، بدرگاه مصطفی

سلمانی از کجا دهدت دست و بوذری

عارف کسی بود که کند گاه اتفاق

در آب ماهئی و در آتش سمندری

همسنگی ار نماید محنت بکوه قاف

یک جو بحکم او نتواند برابری

صد ره ز موج خیز حوادث بچابکی

بیرون کشیده رخت بری دامن از تری

سر گر نهد بخشت ز روی بلا کشی

تن گردهد بخاک ز راه قلندری

بهتر ز قاقمش کند آن خشت، بالشی

خوشتر ز سندسش کند آن خاک، بستری

در سر هوای حق و بجان شور احمدی

در تن نوای دین و بدل مهر حیدری

دارای دین که از پی بوسیدن درش

صد بار بیش خورد، سلیمان، سکندری

قدرش به ملک امکان، بس نامناسب‌ست

آن در بزرگواری و این از محقری

پیشی گرفته ذات شریفش به ممکنات

وز هر جوان، جوانتر با این معمری

هرگز نداشت صیقل شمشیرش ار نبود

آیینه‌ی مکدر دین این منوری

تا شخص مصطفی را شهری بود ز علم

او را بود بدان شهر از مرتبت دری

من کرده‌ام طلا، بولایش، مس وجود

ای مدعی بیا و ببین کیمیا گری

مدحش نوشته می نشود تا بحشر اگر

اغصان کنند کلکی و اوراق دفتری

ای صادر نخست که در رتبه خلق را

مشتقی‌ست و ذات ترا هست مصدری

امروز پرده از رخ مدحت بر افکنم

نسبت گر این و آن ندهندم بکافری

اللّه اکبر از تو که هر کس ترا شناخت

از دل کشید نعره‌ی اللّه اکبری

مقصود حق بخلق شناساندن تو بود

بر هر که داد خلعت خاص پیمبری

کشتی نوح، غرقه بدی گر نکردیش

عون تو بادبانی و حفظ تو لنگری

یوسف بدامن کرمت دست زد دمی

کز دست رفت دامن مهر برادری

از پرتو اشارت برد و سلام تو

آذر بپور آزر ننمود آذری

آنجا که مهر تست به مستوجب عذاب

دوزخ کند بهشتی و ز قوم کوثری

بس در قرار چار محالم گرفت دل

یا من هوالمجاور بالساحة الغری

هرکس که این قصیده‌ی شیوا شنید، گفت:

امروز ختم گشته به عمان، سخنوری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام