گنجور

 
عمان سامانی
 

در بیان اینکه میکشان ساغر سعادت و سرخوشان بادۀ شقاوت بر مقتضای وقت؛ هر یک در محل خود اظهار مستی و ابراز حق پرستی و خود پرستی نمودند و با آن محک خلوص و قلبیت خود را آزمودند نعم ماقال:

مرا حرام که خواند؟ که وقت خوردن من

حلال زاده برون آید از نتایج حرام!

و در اینجا مرتبتاً اشارتی و مختصر استعارتی میرود:

اول آدم ساز مستی؛ ساز کرد

بیخودی در بزم خلد آغاز کرد

برق عصیان صفوتش را خانه سوخت

شمع سوزان شد، پر پروانه سوخت

نوح تا گردید با مستی قرین

شد به غرقاب بلا، کشتی نشین

مست شد ایوب، ز آن جام بلا

گشت از آن بر رنج کرمان مبتلا

بیم آن بد کز بلیات و علل

ره کند در خانۀ صبرش، خلل

در خلیل آن شعله تا شد، شعله زن

کرد اندر آتش سوزان، وطن

زد چو یونس از سرمستی قدم

ماهی اندر دم کشید او را به دم

تا فلک میرفت او را از زمین

ذکر: انی کنت من الظالمین

یوسف از مستی چو دل آگه شدش

جا ز دامان پدر در چه شدش

تا سر یعقوب از آن پرشور شد

از غم یوسف دو چشمش کور شد

مست از آن جام بلا شد تا کلیم

سالها در تیه محنت شد مقیم

عیسی از مستی قدم بردار شد

لاجرم سر منزلش بر، دار شد

احمد از آن باده تا شد سرگران

کرده بروی، رو، بلا، از هر کران

شور آن صهبا در آن قدسی دهن

گشت سنگی عاقبت دندان شکن

مرتضی ز آن باده تا گردید مست

لاجرم در آستین بنمود، دست

پشه‌گان را دستخوش شد زنده پیل

شیر غران گشت موران را، ذلیل

مجتبی ز آن باده تا سرمست گشت

شد دلش خون و فرود آمد به طشت