گنجور

 
 
صائب

به صد خون جگر دل را صفا دادم، ندانستم

که چون آیینه روشن شد، به روشنگر نمی‌ماند

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سلیم تهرانی

چو در غمخانهٔ ما آید آن دلبر نمی‌ماند

اگر ماند شبی ماند، شب دیگر نمی‌ماند

هوای گلخن از گلشن موافق‌تر بود ما را

که آتش زنده جز در زیر خاکستر نمی‌ماند

جهان کی می‌گذارد رونقی در کار ما باشد

[...]

واقف لاهوری

مریض عشق او بسیار بر بستر نمی‌ماند

اگر ماند شبی ماند شب دیگر نمی‌ماند

چه می‌گردانی ای گل این‌قدر اوراق خوبی را

که ناگه می‌وزد بادی که این دفتر نمی‌ماند

ادیب الممالک

بگیتی با وجود میر نام از شر نمی ماند

در آن سامان که میر آمد ستم دیگر نمی ماند

سران را آرزوی سرکشی در سر نمی ماند

خسان را جز قبای ماتم اندر بر نمی ماند

بلی با موج دریا شعله اخگر نمی ماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه