گنجور

 
نورس دماوندی

از آب و تاب عکس تو ای مه جبین به آب

گرداب شد به رنگ گل آتشین در آب

تا صورت تو گشت تجلی نگار حسن

از موج شرم غوطه زند نقش چین در آب

در بوته‌ی گداز غمت چون کباب فام

بر آتش است دامنم و آستین در آب

گردد حباب نافه و سنبل سوار موج

افتد تو را چو عکس خط عنبرین در آب

تا گشت شمع حسن تو گوهر فروز عکس

قندیل نور شد صدف ته‌نشین در آب

شد چون ترنج در کف فوّاره بی‌قرار

از شوخی طپیدن عکس زمین در آب

بتخانه‌ی فرنگ محیط است هر حباب

افتد چو عکس آن صنم نازنین در آب

گرداب عرض شعله‌ی جوّاله می‌دهد

چون برق اگر کشم نفس آتشین در آب

هر دم گذشته است مرا از سر آب تیغ

در بحر عشق غوطه توان زد چنین در آب

نقش درست در دل ما عکس مدعاست

طفل سرشک من شده کشتی‌نشین در آب

نورس به بحر چشم تر از پاره‌های دل

رسم خط است راست ز عکس نگین در آب

 
 
 
صائب

جای صدف بود ز گرانی زمین در آب

باشد حباب از سبکی خوش نشین در آب

شاه و گدا به دیده دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب

در راه سالکی که چو خاشاک شد سبک

[...]

جویای تبریزی

افتاد عکس عارضت ای مه جبین در آب

شد موسم بهار گل آتشین در آب

شمشیر موج تیغ سیه تاب می شود

شوید سیاه بخت غمت گر جبین در آب

با اشک ریزد از مژهٔ صافست گر دلت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه