بر عذار آن مزلف دیده حیران باش کو
مصحفی پیش نظر از خط ریحان باش کو
از لطافت همچو بوی گل نیاید در نظر
از بهار جلوه اش عالم گلستان باش کو
وصل را آتش عنان سازد به عاشق اضطراب
گوی دل را در طپیدن شوق چوگان باش کو
دوزخی در آستین هر قطره ی اشک مرا است
هفت دریا را به چشمم عرض طوفان باش کو
از لب نوشین او دشنام تلخم آرزوست
در مذاق خضر شیرین آب حیوان باش کو
کی دهد مجنون نازش دامن سودا زکف
با جنون دست و بغل چاک گریبان باش کو
هر سر مو بر تنم یوسف نگار از حسن توست
دیده چون آیینه بر نقش تو حیران باش کو
با خیالت هر نفس ما را حضور تازه ای است
یاد مشتاقان تو را بر طاق نیسان باش کو
مصرع تاثیر نورس بی قرار کرده است
پیش ما هم ساعتی آرام مهمان باش کو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیباییهای محبوب خود میپردازد و لحظات حضور او را به عنوان نوری در زندگیاش توصیف میکند. او از لطافت و خوشبویی بهار سخن میگوید و احساساتی چون شوق، اضطراب و آرزو را در ارتباط با این محبوب بیان میکند. در عین حال، شاعر به احساسات متضادی مانند درد و عذاب نیز اشاره دارد و این دوگانگی را در قالب اشک و آرزوهای تلخ بیان میکند. او به قدرت جذابیت محبوب و تاثیری که بر دل و جانش دارد، میپردازد و به راحتی و آرامش ناشی از حضور او اشاره میکند. در نهایت، شاعر از زیباییهای محبوبش میگوید و درخواستی برای حضور دائمی او دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.