نورس دماوندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

بر عذار آن مزلف دیده حیران باش کو

مصحفی پیش نظر از خط ریحان باش کو

از لطافت همچو بوی گل نیاید در نظر

از بهار جلوه اش عالم گلستان باش کو

وصل را آتش عنان سازد به عاشق اضطراب

گوی دل را در طپیدن شوق چوگان باش کو

دوزخی در آستین هر قطره ی اشک مرا است

هفت دریا را به چشمم عرض طوفان باش کو

از لب نوشین او دشنام تلخم آرزوست

در مذاق خضر شیرین آب حیوان باش کو

کی دهد مجنون نازش دامن سودا زکف

با جنون دست و بغل چاک گریبان باش کو

هر سر مو بر تنم یوسف نگار از حسن توست

دیده چون آیینه بر نقش تو حیران باش کو

با خیالت هر نفس ما را حضور تازه ای است

یاد مشتاقان تو را بر طاق نیسان باش کو

مصرع تاثیر نورس بی قرار کرده است

پیش ما هم ساعتی آرام مهمان باش کو