گنجور

 
نورس دماوندی

فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش او

داغ دل آفتاب خال بناگوش او

خط و رخش جمع کرد سایه و خورشید را

آتش و آب حیات لعل قدح نوش او

بس که زمی برفروخت آینه ی عارضش

آتش یاقوت شد آب در گوش او

در دل من شور آن کاکل میگون مپرس

شیشه شکن بوده است باده سرجوش او

همچو خط مشکبار از اثر گریه ام

حرف وفا سبز شد از لب خاموش او

چون گل خورشید داغ زخم دل خسته را

مشرق خمیازه کرد حسرت آغوش او

این همه بیگانگی یاد ندارد کسی

صحبت نورس چرا گشت فراموش او

 
 
گوهر
سنایی

خواجه سلام علیک کو لب چون نوش او

پستهٔ دربار او لعل گهر پوش او

کی به اشارت ز دور چشم ببیند لبش

زان که نداند همی شکل لبش هوش او

چشم کجا بیندش از ره صورت از آنک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه