فتنه ی دور قمر زلف سحر پوش او
داغ دل آفتاب خال بناگوش او
خط و رخش جمع کرد سایه و خورشید را
آتش و آب حیات لعل قدح نوش او
بس که زمی برفروخت آینه ی عارضش
آتش یاقوت شد آب در گوش او
در دل من شور آن کاکل میگون مپرس
شیشه شکن بوده است باده سرجوش او
همچو خط مشکبار از اثر گریه ام
حرف وفا سبز شد از لب خاموش او
چون گل خورشید داغ زخم دل خسته را
مشرق خمیازه کرد حسرت آغوش او
این همه بیگانگی یاد ندارد کسی
صحبت نورس چرا گشت فراموش او


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.