چو آرایش دهم چون شاخ رُز کاشانهی خود را
گذارم همچو خاتم مُهر بر در خانهی خود را
ز خاک کنج تنهایی به دست افتاده اکسیری
به گنج شایگان کی میدهم ویرانه خود را
دمی کز ظلمت آباد تن خاکی برون آیم
چو خضر از آب حیوان پر کنم پیمانهی خود را
به زیر دست و پا چون تخم گل کم سبز میگردد
میفشان چشم من در دام صحبت دانهی خود را
پر کاهی تو را چون کوه بر خاطر گران آید
چرا در زیر بار خلق خواهی شانهی خود را
چرا از خواب خصم خویش را بیدار میسازی
به گوش هیچکس راهی مده افسانهی خود را
مبادا نیمهشب آثار شیطانی شود ظاهر
چه سازی از پری لبریز دیوانخانهی خود را
شرر با پرتو خورشید تابان بر نمیخیزد
مکن در کار دانا شیوهی رندانه خود را
نظر را آشنای حسن فکر از دل نمیبازی
نفهمیدی قماش معنی بیگانهی خود را
چو صبح از داغ نورس داغ خورشیدی به دل دارم
به هر شمعی نسوزم بال و پر پروانهی خود را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.