گنجور

 
نورس دماوندی

به عهد جلوه ی ساقی چو جام لاله زسنگ

دمد زگردش چشمش گل پیاله ی سنگ

زناله ام که دل خاره آب می گردد

به خون سرشته شرر می چکد چو ژاله ز سنگ

کدام آهوی وحشی گذشت از این صحرا

که گشت چهره گشا شوخی غزاله ز سنگ

چنین که از دل سخت تو جوش زد فریاد

شکست شیشه ی دل وا کشید ناله ز سنگ

از آن ز لوح دلش حرف جور نتوان شست

که کس نکرده رگ سنگ را ازاله سنگ

به سنگ کرده جنونم چنان هواداری

که ماه را چو گهر شد حصار هاله ز سنگ

ز بس که روزی بختم ز چرخ سختی هاست

قضا دهد چو فلاخن مرا نواله زسنگ

صفیر ناله ی نورس برآورد فریاد

جدا از آن صنم عنبرین کلاله سنگ