به عهد جلوه ی ساقی چو جام لاله زسنگ
دمد زگردش چشمش گل پیاله ی سنگ
زناله ام که دل خاره آب می گردد
به خون سرشته شرر می چکد چو ژاله ز سنگ
کدام آهوی وحشی گذشت از این صحرا
که گشت چهره گشا شوخی غزاله ز سنگ
چنین که از دل سخت تو جوش زد فریاد
شکست شیشه ی دل وا کشید ناله ز سنگ
از آن ز لوح دلش حرف جور نتوان شست
که کس نکرده رگ سنگ را ازاله سنگ
به سنگ کرده جنونم چنان هواداری
که ماه را چو گهر شد حصار هاله ز سنگ
ز بس که روزی بختم ز چرخ سختی هاست
قضا دهد چو فلاخن مرا نواله زسنگ
صفیر ناله ی نورس برآورد فریاد
جدا از آن صنم عنبرین کلاله سنگ