گنجور

 
نورس دماوندی

ز شوخی در بهشت جلوه تازد تکیه بر گل سنبل زلف سمن‌سایش

زند بر خاک از جوش طراوت موج کوثر سایه‌ی شمشاد بالایش

به رنگ سینه‌ی شهباز دارم پیکر از تحریر کلک چشم قتّالی

که چون شاهین کشد در خاک و خون گنجشک دل را شوخی مژگان گیرایش

صنم سیما برهمن زاده‌ای زُّناربندی در فرنگ دلبری دارم

که باشد در بر بتخانه‌ی دل چون محبت حلقه زن زلف چلیپایش

مرا الماس کاری در جگر دارد زمّرد گون خطی کز پاکی جوهر

نگاه از دیده خیزد چون شفق یاقوت پوش از پرتو لعل شکرخایش

ز بس هر دم به نقشی حسن او از شرمگینی جلوه دارد در دل عاشق

به رنگ صفحه‌ی ارژنگ گرد آیینه‌ام را پرتو عکس دلآرایش

به خون آغشته چون گل سینه‌ام صد چاک دارد خنجر مژگان بی‌باکی

که دارد چون پری در شیشه اعجاز مسیحا سحرساز چشم شهلایش

به گلزار محبت گر چه نورس با گل خود روزگاری مهر ورزیدم

ندارم حاصلی چون لاله جز داغ دل و خون جگر از خار سودایش