گنجور

 
نورس دماوندی

مراعمری ست جان وتن به قربان سراپایش

عجب شانه گلی گلشن به قربان سراپایش

که بالا نشئه می بخشد شراب جلوه جانان

زبالایش توان رفتن به قربان سراپایش

فدای جلوه اش حور و قصور و جنت و کوثر

قیامت هم نه تنها من به قربان سراپایش

به کف پروانه ی اقبال طالع امشبم آمد

توان چو شمع شد روشن به قربان سراپایش

چرا کمتر کس از آیینه در راه وفا باشد

توان رفتن ز یک دیده به قربان سراپایش

دل امشب نقش فانوس خیال از وصل شمعی زد

روم یکتای پیراهن به قربان سراپایش

شب وصل است می خوام حجابش خیزد

مرا از جیب تا دامن به قربان سراپایش

وصالش روزی آیینه می گردد چو از غیرت

رود گویا ز خود رفتن به قربان سراپایش

به طور جلوه از عین کلیم بی خودی رفتم

ز راه وادی ایمن به قربان سراپایش

چو عجزم با غرور حسن در کشتی قدر باشد

توانم شد به چندین فن به قربان سراپایش

به گلگشت بهار جلوه نورس گشته ام راهی

به پا گشتی توان گشتن به قربان سراپایش