گنجور

 
نورس دماوندی

ای به صید ماهی دل طره ات قلاب ناز

گردش چشمت محیط حسن را گرداب ناز

ای خط صبح بناگوشت شب مهتاب ناز

محو نرگس دان مژگانت گل سیراب ناز

نرگست از آتش می لاله ی باغ نظر

لعلت از شادابی خط غنچه ی سیراب ناز

تا ادا سازد نماز عجز در شرع نیاز

طاق ابروی تو می داند دلم محراب ناز

هر حدیث چاک دل شرح غمی دارد جدا

هر صف مژگان تو را فصلی بود از باب ناز

ناز مژگان است در سرشانه ی موی تو را

هر سر موی تو ممتاز است از ارباب ناز

بی سبب نازش تو را رسم است با اهل نیاز

بی نیازی ها تو را بوده است از اسباب ناز

دعوی هم چشمی دل با نگاهت می رسد

چون دل من چشم پر کار تو شد مهتاب ناز

همچو نورس نقش می بندد خیال بوسه ای

کی تو را بیدار می سازد دلم از خواب ناز

 
 
گوهر
نورس دماوندی

بس که چشمش نسخه ها تالیف کرد از باب ناز

از نگه مژگان رسا تر گشت در آداب ناز

بس که موج عشوه ی طوفان نگاهش می زند

کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب ناز

طایر جان بال بر هم زد چو زد مژگان به هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه