دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار
دام دلها داده است از دست داد از دست یار
راز دل ناگفته می گوید که من فهمیده ام
بی سخن دستور در هوش است چشم مست یار
می توان از مشت خاک تربت من ریخت نقل
نوش جان چون نیشکر کردم خدنگ شست یار
نامه ی قتلم نماید ساعدش در آستین
چون حنا در خون خود غلطیده ام از دست یار
گشت هم طرح رقیبان آن نگار از سادگی
دل به فکر خویش افتاده از خیال پست یار
همچو هندوی دوالی بند بر دل بسته ام
تا شدم چون طره ی زلف دو تا پا بست یار
در کشاکش چون کمان پیوسته نورس مانده ام
در گره کارم فتاد از ابروی پیوست یار


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.