گنجور

 
نورس دماوندی

پردهٔ عقل به مستی ندردیم عبث

چون قدح دختر رز را نکشیدیم عبث

فارسی‌فهم نبوده‌ست قزلباش نگاه

نمک ترکی آن لب نچشیدیم عبث

لب خاموش تو فریاد مکیدن دارد

سخن غوری لعلت نشنیدم عبث

پا ز سر ساخته در راه هوس خاک شدیم

خاری از پا به ره دل نکشیدیم عبث

به رگ خامی ما داشت جهانی پیوند

ما در این میکده چون باده رسیدیم عبث

در گلستان جهان از ثمر نخل حیات

هر چه چیدیم خطا هر چه نچیدیم عبث

مرگ بیچاره کند یک نفس افلاطون را

ما به قفل در هر چاره کلیدیم عبث

کعبه یک سنگ‌نشانی‌ست چو از جادهٔ عشق

ما ره بادیهٔ عقل بریدیم عبث

میخ دوزیم بخار غم دنیا شب و روز

در چمن ما می و شاهد نچمیدیم عبث

مهد آسایش ما دام گرفتاری بود

ما ز آرام دل خویش رمیدیم عبث

در جگر ناوک آه از تو شکستیم خطا

از دل این رشتهٔ پیوند بریدیم عبث

سر دلجویی ما نیست بتان را نورس

ما به خون جگر خویش تپیدیم عبث