گنجور

 
نورس دماوندی

ز سهمش می طپد افزون ز بسمل

فلک در سینه ی ایجاد چون دل

سنانش عقده از دل می گشاید

خدنگش نکهت از گل می رباد

عیان از صفحه ی تیغش چو جوهر

سواد سرنوشت هفت کشور

ز نوک نیزه خطی به اقبال

رباید از رخ مه نقطه ی خال

خدنگش چون خرد کشاف راز است

سنانش چرخ را محو طراز است

کند عزمش چو خورشید جهانگیر

به یک نظاره هفت اقلیم تسخیر

فلک گردی ز جولان سمندش

دو عالم صید فتراک کمندش

مربی ملک را چون آفتاب است

چو حکم ایزدی مالک رقاب است

به فرقش افسر از فر الهی

به او نازان شکوه پادشاهی

به درگاهش که صبح آنجا است فراش

سپهر از مهر تابان یک قزلباش

به هر اسلوب چون دانش سگال است

در انشای تصرف بی همال است

به جاه این خدیو عدل گستر

که باشد از شهان ملک پرور

ز رفعت مسندش بالای ماه است

سپهرش آستان بارگاه است

سران در گهش کشور شکارند

غلامانش فریدون اقتدارند

خزاین بی شمار از گنج دارد

زمین از بار گنجش رنج دارد

زشاهان کرده نقد صبر غارت

ز زیب و زینت و باغ و عمارت

که دارد از شهنشاهان عالم

چنین گلزار و قصر خلد توام

خصوص این آسمان پیرایه تالار

به طرف زنده رود کوثر آثار

ز برق شمه ی این عرش منظر

بود در تاب چرخ هفت پیکر

سبق از وی خورنق یاد دارد

سعادت را اساس آباد دارد

ز هر آیینه بر اطراف منظر

قصور و خلد را معنی مصور

سعادت منظر از اقبال مسعود

بود باغ نظر فردوس موعود

گلشن زرین و رق چون چتر کاوس

هوایش زرنشان چون بال طاووس

ز شان رونق و پیرایه هر دم

عماراتش ارم را می دهد رم

به حکم این شهنشاه جهانگیر

پل باغ نظر چون یافت تعمیر

به صدر آن پل از راه تکلف

شه دین کرد مهتابی تصرف

چه مهتابی بیاض چهره ی حور

از او روشن سواد قبه ی نور

به نان پل مه مهتابی است همدوش

کشیده کهکشان مه را در آغوش

از او روشن به رنگ طور موسی

گل مهتابی شمع تجلی

در آن مهتابی به رنگ طور موسی

گل مهتابی شمع تجلی

به عشرت شد در آنجا مهد گستر

چو در بیت اشرف خورشید انور

به چشم چشمه چون پل جلوه آراست

به حسن خویش حیران تماشا است

پلی در موج خیز نور منظور

چو سرلوح از فراز سوره ی نور

به پل شد بسته سدی همچو کوهی

پی دریاچه ی قلزم شکوهی

ز عکس مهوشان چون روضه ی حور

مگو دریاچه رشک لجه ی نور

زشان این سلیمان موید

ز خجلت آب شد سرح ممدد

قماش موج او چون زلف لیلی

حبابش مهد بلقیس از تجلی

چو موجش منظر از افلاک سازد

کواکب را گریبان چاک سازد

ز موجش رشته ی جان کرده امید

به آبش روی خود را شسته خورشید

در این دریاچه شب های چراغان

محیط نور دارد جوش طوفان

چو عکس شعله را موجش محل شد

طلای نور بر سیماب حل شد

ز زرین موجه ی این لجه ی نور

فلک ها زر نشان شعله ی طور

در آبش چون شفق دفتر گشاید

رگ یاقوت هر موجی نماید

در این دریاچه از بالای تمثال

نشسته آسمان را نقش اقبال

زفیض این همایون بحر اخضر

فلک را پای بوس شه میسر

به ماهی حکم شه جاری است تاما

به شاهنشاه باد ارزانی این جاه

ندیده است و نه بیند چرخ در خواب

چنین مهتابی و تالار و تالاب

بود تاریخ این فرخنده آثار

بهین مهتابی شاه جهاندار (۱۰۹۵)

الهی تا ز مه شبهای دیجور

بود مهتابی هر برج را نور

منور دهر از این صاحب قران باد

فلک محکوم این گیتی ستان باد

سمند آرزو در زیر زینش

سواد هند و چین نقش نگینش

مگر این نایب شاه ولایت

به نورس بیند از عین عنایت

به تعمیر دلش همت گمارد

بر آرد هر تمنایی که دارد

به چندین راه و تقریب مبارک

جدا از خاک پایت مانده تارک

فزون از حد و بیرون از چه و چند

به پابوست چو جانم آرزمند

 
 
گوهر