گنجور

 
نورس دماوندی

مرا مهتابی قطرت پناه است

لبم زاینده رود مدح شاه است

شهنشایی که گردونش غلام است

کفش را زنده رود فیض نام است

سلیمانی که چون خورشید از انصاف

بود زیر نگینش قاف تا قاف

فلک جاهی که الطافش عمیم است

عدیلش هم چو شبه حق عدیم است

خدیو جم نشان دارای ایران

شه دنیا و دین سلطان سلیمان

مه و مهرش قباب بارگاه است

سپهرش سایه ی طرف کلاه است

چو خورشیدش جهانگیری مناسب

جهان خاصش ز مشرق تا به مغرب

ز قهرش قطره را دوزخ در آغوش

ز لطفش از شرر کوثر زند جوش

 
 
گوهر