گنجور

 
نورس دماوندی

چمن شکفت و گل آراست بزم روحانی

رساند باغ به ساغر شراب ریحانی

زمانه بوقلمون جلوه شد ز حسن بهار

کشید نامیه طرح هزار دستانی

رسید هودج بلقیس گل زطرف سبا

هزار زد به چمن نوبست سلیمانی

سپاه اوزبک دی گشت مستعد گریز

رسید خیل قزلباش گل به سلطانی

چو جم به کف گل رعنا گرفت ساغر زر

سمن فکند منقش بساط سامانی

زغنچه تاج کیانی به تارک گلبن

به خدمتش صف اشکانیان نیسانی

زبرق قبه ی چتر سحاب نوروزی

جبین شاهد نشو و نما است نورانی

محیط نشو و نما را تلاطمی است که شد

سفینه ی فلک از موج سبزه طوفانی

خطیب نامیه را بر منابر اشجار

سواد خطبه شداملا به خط ریحانی

ز بس که شد مترشح سحاب فیض هوا

زبال بلبل پوشید غنچه بارانی

زموج لاله شفق پوش گشت مدنگاه

سحاب کرد ترشح به رنگ سیلانی

ز بس که مرتبه ی انسباط اوج گرفت

شکفت همچوگل از سینه راز پنهانی

هوا زخنده ی دندان نمای گل تر شد

تنور لاله زشبنم به جوش طوفانی

ز موج سبزه زمرد فروغ شبنم گل

ز عکس گل شفقی رنگ اشک نیسانی

ز بحر نشاه چنان موج زد تبسم گل

که گشت دختر رز را جهاز طوفانی

گلاب نغمه ی بلبل به شیشه منقار

چوغنچه چهره گشای نسیم روحانی

نمود شبنم گل شیشه های بوقلمون

زعکس سبزه و گل بر بساط بستانی

زغنچه محمل خود ساخت لیلی نکهت

به بلبلان چمن رسم شد حدی خوانی

به خواب شبنم تر است در نهالی گل

مکید لعل لب غنچه را به تر خانی

برای خواب جگر گوشه ی بهار به باغ

به شاخ گل پر بلبل به مهد جنبانی

به هند نغمه طرازی هزاره شد بلبل

به لولیان گل ولاله در دهن خوانی

به فرق خرمی اورنگ زیب ریحان را

چوچتر سایه فکن لاله های نعمانی

هوا به نشاه ی موج نگاه نرگس حور

چمن تخلد حسن ریاض رضوانی

اگر چه تازه نهالان باغ موزونند

به عندلیب رسد منصب غزلخوانی

سخنورانه بساطی بهار چیده به باغ

که برگ برگ چو طوطی است در زبان دانی

کند تخلص خود را بهار فردوسی

زنظم تحقه ملقب چمن به خاقانی

به باغ عقده ی دل شد ز فیض نشو و نما

چو غنچه ای لب جانان من بخندانی

زبان خامه چو منقار عندلیب مرا

کند ز شوخی شاخ گلی عزلخوانی

زهی نگاه تو در دیر دل به رهبانی

فرنگ چشم تو برهان نامسلمانی

به خاک پای تو روی نیاز آب حیات

به سایه ات قسم آفتاب نورانی

نگاه گرم تو هم چشم نشاه ی اقبال

تبسم تو نسیم بهشت روحانی

زده است سکه ی تسخیر عالم از خط سبز

نگین لعل تو چون خاتم سلیمانی

پی نیاز به دل غمزه ی تو می گوید

که ابلق سرناز است چین پیشانی

کشیده مردمک دیده را به قید فرنگ

خط لب تو چو زنار بر سلیمانی

زشرم لعل روان پرور تو آب کند

ز جدول رگ یاقوت عزم جویانی

به تند شستی نظاره تیر مژگانت

گذشت از سپر آسمان به آسانی

چه مانع نگه ای آتشین عذار شوی

کند بر آتش حسنت نظاره دامانی

ز اشتیاق خدنگ نگاه دل دوزت

مرا است دیده بدخشان لعل پیکانی

دل از تبسم لعلت چو آب دریاقوت

به مهد خون جگر شیر مست حیوانی

چرا ز حسرت لعل تو خون شود جگرم

چرا دل از تو شود خانه خواه ویرانی

دلی که گشته رقم سنج حسن می داند

به حکم ناز تو طغرا است چین پیشانی

بهار سنبل خط و فروغ آن دُر گوش

سرشته صبح امیدم به شام ظلمانی

زند به جان و دلم هر دم از تطاول ناز

هزار زخم نمایان نگاه پنهانی

به خاک جلوه کند صفحه ی سیاه قلم

چو کاکل تو مرا سایه از پریشانی

چو زلف نال خورد تاب خامه ی تحریر

کنم چو شرح دل خود رقم زپیچانی

مرا چو مهر و وفای تونیست در طالع

ز مطلعی به تو سر می کنم نواخوانی

زهی وکیل نگاه تو نامسلمانی

به دست عهد تو دایم دل پشیمانی

چه مطلب است که مذهب کنی جگر کاوی

چه مشرب است که دل را به خون بغلطانی

چو زلف سایه مشوش مرا به خاک افتد

نشسته بی تو چنین نقشم از پریشانی

شکفته همچو بناگوشت از بهار چمن

در این بهار نکردی هوس گل افشانی

بر آ به سیر چمن شوخ تر زخنده ی گل

چو بو به غنچه ی گل من مباش زندانی

وگرنه شکوه ی جور تو می برم به دری

که نه سپهر بر آن سوده اند پیشانی

شکفته شد گل طبع از بهار تقریبم

چنین شکفتنم از غمت باد ارزانی

کند به دفتر فکر بلند مدحت شاه

مجره ام قلمی آسمان قلمدانی

نهان لطیفه ی مدحش به دود قلمم

بود به پرده ی ظلمت چو آب حیوانی

شهنشی که غبار درش ز قدر سزد

که پای تخت کند ز افسر سلیمانی

خدیو خطه ی ایجاد فخر دوده ی دین

چراغ دیده ی حق نور شمع یزدانی

امام مفترض الطاعه قبله گاه امم

که برافراشت خدایش لوای سلطانی

نگین خاتم ایمان عیار سکه ی دین

محیط گوهر عصمت به نص قرآنی

فروغ حسن الهی سمی رب جلیل

علی موسی جعفر عزیز ربانی

چو آفتاب در انشای اولین مطلع

جهان کنم به قنادیل نکته نورانی

زهی جمال تو مرآت حسن سبحانی

خیال مدح تو معراج قدر انسانی

تو آن شهی که به خاک درت ز خلق جمیل

نشسته نقش سر خسروان به آسانی

زهی به ناقه ی قدر تو نه فلک محمل

بر آن به وضع جرس آفتاب نورانی

به درگه تو که دارای الشفای ایمان است

غبار دیده شود عینک جهان بانی

نداشت طاقت جاه تو را چو عالم خاک

فتاخت رایض عزمت ز تنگ میدانی

به خود فرو رود از شرم بحر چون گرداب

کند کف تو چو انشای گوهر افشانی

سرحباب ز باران فتنه تر نشود

اگر زحفظ تو سازد کلاه بارانی

حسود جاه تو در موج خیز قلزم اشک

به خود فرو رود از لنگر گران جانی

چو کوه حلم تو بر حسن گشت سایه فکن

به پای گاو زمین ثور سود پیشانی

چو صبحدم نفسم کرده عالم افروزی

زآفتاب جهانتاب مطلع ثانی

تویی تو باعث ایجاد انسی و جانی

ثنای ذات واجب به خیل امکانی

زدست جود تو آسود چشم حرص و طمع

کند به چشم امل پنجه ی تو مژگانی

گرفت مردمک اندازه چرخ سنجابی

کجا به خرقه ی قدرت شود گریبانی

به دور حفظ تو گردد چو ابر دریا بار

به بر شرار کند از حباب بارانی

کند زطول زمان چرخ عرض دامن خویش

به دست جود تو چون آستین برافشانی

ز سهم شست گشا چون سیاست تو شود

به خون خویش خورد غوطه لعل پیکانی

مگر زبانه ی تیغ تو را تصور کرد

که شعله شد به دل سنگ خاره زندانی

سخن چو می رود از فتح دست و بازویت

شود دو شاخه ی لب داستان دستانی

علم به حول یدالله در کمان داری

اگر به عالم ارواح شست خوابانی

ز نوک کلک خدنگم به رسم ببر بیان

کشد به سینه الف رستم سجستانی

برآرد از کف مریخ رعشه خنجر را

سنان به چنگ چو در روز کین بگردانی

به پای معرکه از دست و تیغ خونریزت

دوان شود سر خصم از فراخ میدانی

تو چون سوار درآیی به عرصه گاه نبرد

فلک رقاب تو گیرد به بنده فرمانی

تبارک الله از آن اشهبت سپهر خرام

که می چکد گهر کوکبش ز پیشانی

کشیده چابکی اش خنجر از دو گوش قلم

به فرق نه فلک از حکم برق جولانی

سپهر نقطه ی پرکار پای او گردد

اگر به رسم عنان گردشش بگردانی

پری شمایل و زیبق عنان غزال نه ام

لطیف شکل و قوی تن گشاده پیشانی

شود چو طایر اندیشه لامکان پرواز

دمی که می کند آهنگ گرم جولانی

به حکم شوخی او در گه عنان گردش

محیط زلزله گردد جهات ارکانی

به نیم لحظه ازل تا ابد نماید طی

به سوی ازمنه اش چون روانه گردانی

به قدر طرفه ی عین از بسیط عالم خاک

عنان به سیر سماواتش اربجنبانی

مسیح در قدم اولش دود به رکاب

به دوش غاشیه ی آفتاب نورانی

شمرده وهم صفت جزء جزء گردد طی

بساط نه فلک او را به پای آسانی

ز وصف قصر جلال تو من زنم که کند

نهم سپهر به درگاه او جلو خوانی

به مطلع سیوم از اوج عرش فوج ملک

رسیده اند مهیای آفرین خوانی

زهی ضمیر تو صراف نقد تر آنی

به لب حدیث تو سبع المثانی ثانی

به سده ی حرمت بهر اکتساب شرف

نهاده عرش به تقریب سجده پیشانی

مثال آب زخجلت فرو رود به زمین

به پیش خاک درت سرمه ی سلیمانی

شود شدید به داود کار صوت زبور

چو حافظ تو کند شهد نوای فرقانی

غبار راه تو را گر نمی نمود شفیع

نصیب خضر نمی شد شراب حیوانی

بود تولد امر تو موسی عمران

عصا به دست شبان تو گرد شعبانی

بود ولای تو مستمسک خلیل که نار

کند به حشر محب تو را گلستانی

به احتیاط نفس می کشد مسیح دمی

که از لب تو برآید نسیم روحانی

ز بس که از تو به محشر حساب بردارند

کند به نامه ی جرمم بهشت عنوانی

به جنب نور خیرت خط شعاعی مهر

چو پیش قطعه ی نورس خطوط دیوانی

از این جهت که مقام تو در خراسان است

مرا تن است عراقی و دل خراسانی

شهنشاها زخلوصی که دارم از کرمت

مرا است چشم که منظور خویش گردانی

غبار مشهدت اینجا است توتیای نظر

چرا به دیده کشم سرمه ی صفاهانی

چو شد زگرد ضریح تو دیده ام روشن

فتاد از نظرم سرمه ی سلیمانی

ز رحمت تو به دیوان حشر می خواهم

که بی عتاب دهندم خطاب غفرانی

سپرده ام به تو ایمان خود ز فتنه ی خصم

تو یی تو چو متولی به امر ایمانی

سه مطلب است مرا ای شه غریب نواز

که هر سه را به اجابت قریب گردانی

یکی است آنکه دهی مدفنم به حضرت خویش

دمی که قبض شود روح من به آسانی

دویم غنی کنی از هر چه آرزو است مرا

که وارهم چو دل از مالش پریشانی

سیوم زیاد کنی ذوق دین و دانش من

که تن زند دلم از تر هات نفسانی

منم غریب و دخیلت کرم دریغ مدار

که نیست جز تو امیدم به کس تو می دانی

در این زمانه اعانت کسی به کس نکند

که بر طرف شده آداب و رسم انسانی

خراش در دلم افتاده از کشاکش غم

که چین جبهه ی خلقم نموده سوهانی

سواد خوان خط سرنوشت می خواند

خط غبار دلم را زلوح پیشانی

تو واقفی که چه کردند ناکسان با من

تو آگهی چه دیدم رنج دورانی

تویی شفیعم و مقصود من همین باشد

که کامکار دو کونم زلطف گردانی

اگر زمشرب من ناقصان رمند چه باک

چه می کنند بهایم شراب حیوانی

ز دین و دانش من می کنند رم چو مرا

کمال فضل فلاطونی است و سحبانی

چو شمع گشت هنر بوته ی گداز مرا

شده است کشتی ام از موج نور طوفانی

زدم به مدح تو چون سکه ی جهان داری

به من جهان نفوس و عقول ارزانی

چرا به خویش بنالند نه فلک چو زدند

به نام طالع من نوبت ثنا خوانی

چرا چو صبح نخندم که بر سپهر کمال

چو آفتاب زدم تکیه ی جهانبانی

رسیده ماهچه ی رایتم به چرخ برین

به خطه ی هنر و کشور سخن دانی

سخنوران به مقامی که نغمه سنج منم

چو افکند(؟)محیر نوای حیرانی

چو پیشخدمت طبع من انوری باشد

رکابداری فکرم نموده خاقانی

زالتفات شه دین به بام هفت اختر

از این قصیده زنم کوس اعظم الشانی

نگاشت کلک قضا بر بیاض دیده ی حور

که نقش حسن بیاضی بود نه دیوانی

ملقب است به فخر المناقب از الهام

چو ختم یافت به اقبال منقبت خوانی

شهنشاها به تو خود را سپارم از همه راه

که وارهم ز خود و فتنه های نفسانی

همیشه تا ز سفیداب صبح و صفدل مهر

عروس دهر شود زیب بخش پیشانی

مرا فقان تو بار حور در هم آغوشی

منافقان تو در چاه ویل زندانی

مدام تا زفیوضات ابرو پرتو مهر

شود شکفته گل چار باغ ارکانی

موالیان تو را قرب درگهت روزی

مخالفان تو را دوری تو ارزانی

 
 
گوهر
رودکی

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی؟

برای پرورش جسم جان چه رنجه کنم؟

که حیف باشد روح القدس به سگبانی

به حسن صوت چو بلبل مقید نظمم

[...]

قطران تبریزی

مرا ز منصب تحقیق انبیاست نصیب

چه آب جویم از جوی خشک یونانی

برای پرورش جسم، جان چه رنجه کنم

که حیف باشد روح القدس به سگبانی

به حُسن صوت چو بلبل مقید نظمم

[...]

امیر معزی

مخوان فسانهٔ افراسیابِ تورانی

مگوی قصهٔ اسفندیارِ ایرانی

سخن ز خسرو و سلطانِ هفت کشور گوی

که خَتْم گشت بدو خسروی و سلطانی

معزِّ دینِ خدای و خدایگانِ جهان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

در آمد از غم تو ، ای بخوبی ارزانی

بکار من چو سر زلف تو پریشانی

کنم بطبع فدای تو دیده و دل و جان

که تو عزیزتر از دیده و دل و جانی

بنفشه زلفی و گل خدی و چه می گویم؟

[...]

قوامی رازی

به هرزه بر سر دنیا مشو به نادانی

که چون توئی بچنین کار نیست ارزانی

چو عمر ضایع کردی بر آن پشیمان باش

اگرچه سود ندارد کنون پشیمانی

غم جهانی بر جان خویشتن چه نهی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه