بخش ۹ - رفتن داماد به خانهٔ عروس و در راه فرود آمدن دیوار بر سر او
چو صبح این لعبت خاور نشیمن
لوای شعله زد در دشت ایمن
جگر خون عاشق شوریده ایام
در آغاز محبت حسرت انجام
چو گنج از خانهٔ ویران بر آمد
تو گفتی یوسف از زندان برآمد
به پیش رو فکند از گل نقابی
به مهتابی نهفته آفتابی
زگل آغوش زین رشک چمن شد
زنکهت تازگی باد ختن شد
نظر بتخانه کرد و دل برهمن
شکیبایی عنان و شوق توسن
قدم بر آرزو می سود و می رفت
نگاهش بر قفا می بود و می رفت
جهان سرشار شوق از شادی او
عروسی خانهٔ دامادی او
خروش نای و بانگ شادیانه
فکنده حلقه در گوش زمانه
چراغان کرده بام و در گلستان
گلستانی ز پا بوسش خیابان
به جان شهری تماشامست شادی
فلک گلدسته ای در دست شادی
ولی او بی نصیب از شادکامی
تمامش کام دل در نا تمامی
کدورت در دلش انبوه گشته
هیولای غم و اندوه گشته
دلش را گوئی از جائی خبر بود
که هر کس بود ازو خوشحال تر بود
سوار شوق مستعجل نمی رفت
قدم می رفت اما دل نمی رفت
به هرگامی به دل خون کرد کامی
به سعی از هر قدم در دیده گامی
زدل دور از طرب بیگانه می رفت
تو می گفتی به ماتم خانه می رفت
چو نیم ره به این اعزاز رفتند
ستادند از قضا و باز رفتند
رسیدند از قضا در تنگنائی
چو دهلیز عدم تاریک جائی
برونی چون درون دخمه تاریک
رهی چون نقب موران تنگ و باریک
به هر سویش بلند ایوان قصری
که بودی سایه اش بر طاق کسری
ز بس طوفان بر او شبنم نشانده
درستی در گل و خشتش نمانده
شکست اندر شکست آن بام و دیوار
به تار عنکبوتش بسته معمار
هوا مزدور پشتی بانی او
نفس معذور در ویرانی او
درونش همچو بیرون غارت اندای
چو ایوان خیال از هیچ برپای
خروش صور چون از جای جنبید
بنایش چون بنای قبر لرزید
ز بس زلزال کوس آتشین دم
بنایش چون مقوا ریخت از هم
چو از هم ریخت آن فرسوده پیکر
نهان شد زیر هر خشتیش صد سر
چنان با خاک خشتش تخم سر کشت
که خشت از سرندانستی سرازخشت
شکست آن دخمه چون بر فرق داماد
تو گفتی آسمان بر خاک افتاد
خروش از چرخ نیلی پوش برخاست
زهردل صد قیامت جوش برخاست
نوای مطربان شد نوحه آهنگ
شکستی گریه ناخن در دل تنگ
شد از نیرنگ چرخ، سندروسی
عروسی ماتم و ماتم عروسی
عروس چرخ، زال پیر عالم
لباس سور زد در نیل ماتم
چو در شهر این صدای ناخوش افتاد
همی گفتی که در شهر آتش افتاد
رفیقان پسر سرمست و مجنون
نشسته تا کمر در خاک و در خون
چو بدمستان حیرت بزم افلاک
شکسته شیشهٔ اقبال در خاک
جگر معمول بذل اشک ریزی
نظر مزدور شغل خاک بیزی
بمژگان نقب زن در خاک و درخشت
خبرپرسان که آن تخم اجل کشت؟
طریق خاکساری پیشه کرده
نظر فرهاد و مژگان تیشه کرده
اگر خاکی به مژگان بیختندی
به مرگش بر سر خود ریختندی
مژه در خاک چندان غوطه دادند
کز آن کاوش رگ دریا گشادند
چو کاوش یافت آن خاک جگر تاب
برون آمد ز خاک آن در سیراب
چو آن گوهر زخاک و گل برآمد
گهر از چشم و لعل از دل برآمد
برآسودند غواصان خاکی
برافزودند بر دل دردناکی
روانش در عماری جای دادند
عماری را چو گل بر سر نهادند
غبار آلوده بردندش مشوش
که گرد از تن بشویندش به آتش
به رسم ملت آتش پرستان
برو سازند آتش باغ و بستان
همان هنگامهٔ دامادیش گرم
همان جشن مبارکبادیش گرم
همان مطرب ز هر سو نغمه پرداز
ز نوشانوش ساقی لب پر آواز
همان شهری تماشایندهٔ او
سر و جان در قفا افکندهٔ او
همان با کوس و نای و مطرب و نی
همی رفت و جهانی همره وی
عروس شعله شد جانانهٔ او
شد آتشگه عروسی خانهٔ او
چو آن خواب پریشان دید دختر
چو گل بر باد حسرت داد معجر
ز عشرتخانه سرمستانه برجست
خسک برپای و آتش بر کف دست
به ناخن برگل روخار بشکست
زسیلی شیشه در گلزار بشکست
به دست خود ز چشم توتیا سای
مژه بر کند چون خار از کف پای
ز بس بارید برگل ابر سیلی
حنا در ناخنش گردید نیلی
ز ناخن جوی خون در سینه می بست
ز خون زنگار بر آئینه می بست
به خون از نرگس ترسومه می شست
ز لب جای تبسم زهر می رست
تنش عریان تر از پیراهن گل
گریبان چاک تر از دامن گل
برهنه پا و سرچون فتنه مفتون
همی گفتی که دلیلی گشته مجنون
چو رسوایان مادر زاد بی ننگ
به خود در خشم و باناموس در جنگ
دلش نقش دوئی را بسته برباد
اناالحق گوی واشوقاه داماد
ز مستیهای شوق جانسپاری
شده پروانهٔ شمع عماری
چو شب گم کرده راهان مشوش
خرامان شد به استقبال آتش
ز شوق سوختن در آتش دوست
نمی گنجید همچون شعله در پوست
به خاکستر پرستیدن همی رفت
تو می گفتی به گل چیدن همی رفت
تمام راه با آتش جدل داشت
پر پروانه گوئی در بغل داشت
چو نخل شعله می بالید و می رفت
بر آتش سینه می مالید و می رفت
جهانی خانه سوز آه و افسوس
که جوید شیوهٔ پروانه طاووس
حکیم و فیلسوف و پیر و دانا
فسون آموز آن دل ناشکیبا
که شوقش زان تمنا فرد سازند
به جانش مهر آتش سرد سازند
برهمن ملتان بت پرستار
هدایت مرشد ناقوس و زنار
ز هر سو نغمه سنج صد نویدش
تسلی ده ز صد بیم و امیدش
ولی او مست آتش آشنائی
زیان نشناس کافر ماجرائی
بگفت ار بت به منع من گراید
سجود او دگر از من نیاید
وگر عیسی شکست آرد به کارم
زبان از تهمت مریم ندارم
برهمن گر به منعم دیده شوخ است
برهمن نیست او شیخ الشیوخ است
وگر مادر به منعم لب بسوزد
جگر بر شعلهٔ یارب بسوزد
اگر خود چون نخواهم زود میرش
حرامم باد لذتهای شیرش
کسی را اختیار جان کس نیست
نه خود جان منست این جان کس نیست
چرا تا زنده ام شرمنده باشم
که سوزد دلبر و من زنده باشم
غرض ز آتش مرا ایثار جان است
به غارت دادن بازار جان است
من لب تشنه دل، کز جان شدم سیر
اگر آتش نباشد، زهر و شمشیر
ز پندش دل به آتش گرم خون شد
به حکم غیرتش رغبت فزون شد
مهندس مطربان آتش آموز
زاحکام نصیحت حسرت اندوز
ز ناکامی نفس را دود کرده
ره صد چاره را مسدود کرده
چو از هر مکر و حیلت باز رستند
زبان بستند و در ماتم نشستند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: اشعار فوق داستانی از عشق و غم را روایت میکند. صبحی که عشق در دل عاشق شعلهور میشود، زبانی از شور و شوق به توصیف عروس و داماد میپردازد. اما در حین شادی، ناگهان فاجعهای رخ میدهد و عروسی به ماتم تبدیل میشود. این تحول ناگهانی در حالیکه دیگران شاداب و خوشحال هستند، دل عاشق را پر از غم و اندوه میکند. عشق او به سوز و گداز و قربانی شدن منجر میشود و او را به سمت آتش و درد میکشاند. این عشق پرشور سرانجام به سختیها و تلخیهایی ختم میشود که نه تنها دل خود عاشق بلکه دل همه را میلرزاند و به ماتم میکشاند. به طور کلی، این شعر به تضاد ابراز شادی و حزن در عشق و زندگی میپردازد.
هوش مصنوعی: با طلوع صبح، این دختر زیبا که مانند صبحگاه میدرخشد، در دشت امنی شعلههای عشق را به اهتزاز درآورد.
هوش مصنوعی: دل پر از درد و حسرت عاشق، از شروع عشق و محبت، آرزوی پایان خوشی را در سر دارد.
هوش مصنوعی: وقتی گنجی از یک خانهی خراب پیدا شد، انسانها گفتند که مانند این است که یوسف از زندان آزاد شده است.
هوش مصنوعی: پیش رویش، نقابی از گل قرار داده و در نور ماه، آفتابی پنهان است.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی باغ، گلی از آغوش او جدا شد و به خاطر طراوت و تازگی بادی که از ختن آمده، به نظر میرسد که چمن هم تحت تأثیر قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: نگاه کردن به بتخانه و دل سپردن به ایمنی و صبوری در برابر خواستهها و آرزوها، مانند سرکشی و شوقی است که سوار بر اسب میتازد.
هوش مصنوعی: او به آرامی به سمت آرزوهایش قدم میزد و در حالی که به عقب نگاه میکرد، همچنان پیش میرفت.
هوش مصنوعی: جهان پر از شوق و شادی است به خاطر خوشحالی او، مانند عروسی که در خانهٔ داماد برگزار میشود.
هوش مصنوعی: صدای نای و بانگ شادی در گوش زمان طنین انداز شده است.
هوش مصنوعی: داخل گلستان، بام و در را با چراغها تزئین کردهاند و خیابان به احترام او به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: در دل شهر، شادی و نشاط وجود دارد و همچون گنبدی بلند در دست شادی، همهجا را زیبا و خوشحال کرده است.
هوش مصنوعی: اما او از خوشبختی بیبهره است و تمام آرزوهایش در نرسیدن به هدفش خلاصه میشود.
هوش مصنوعی: دل او پر از کدورت و ناخوشی است و غم و اندوه به شدت در آن جا گرفته است.
هوش مصنوعی: دل او گویی از مکانی خبری دارد که هر کس در آنجا باشد از خوشحالی بیشتر برخوردار است.
هوش مصنوعی: سوار شوق با عجله نمیگفت، ولی قدمهایش را برمیداشت. با این حال، دلش همراهی نمیکرد و در جایی دیگر مانده بود.
هوش مصنوعی: با هر قدمی که برمیدارم، دلم از غم و اندوه پر میشود، اما به خاطر تلاش و کوشش، در هر گام به جلو، نوری در چشمانم میتابد.
هوش مصنوعی: دل از شادی و خوشی دور بود و بیخبر از آن، تو فکر میکردی که او به مجلس عزا میرود.
هوش مصنوعی: وقتی گروهی نیمه راه به این مقام شایسته رسیدند، به طور ناگهانی متوقف شدند و دوباره راه خود را ادامه دادند.
هوش مصنوعی: در شرایط نامساعد و دشواری قرار گرفتند که همچون دالانی تاریک و خالی به نام عدم بود.
هوش مصنوعی: تو در دنیای بیرون مانند دنیای درون، محدود و تنگ و تاریک هستی؛ مانند یک تونل باریک که مورچهها از آن عبور میکنند.
هوش مصنوعی: در هر طرف این مکان، ایوان بلندی وجود دارد که سایهاش بر روی طاق کسری میافتد.
هوش مصنوعی: به دلیل طوفانهای پیدرپی، آثار و نشانههای تازگی و شفافیت بر روی او باقی نمانده و دیگر در ساختارش، اعم از گل و خشت، چیزی از درستی دیده نمیشود.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که بام و دیوار یک ساختمان، که به خاطر ضعف خود در حال نابودی است، به وسیلهی تارهای عنکبوتی که معمار (سازنده) آن را ساخته، به هم متصل شدهاند. به نوعی میتوان برداشت کرد که بنای ضعیف و آسیبپذیر به سختی دوام میآورد و به راحتی فرو میریزد.
هوش مصنوعی: هوا در خدمت حمایت از اوست و نفس، بیمقصر در ویرانی اوست.
هوش مصنوعی: درون او نیز مانند بیرونش پر از نیرنگ و فریب است، مانند ایوانی که بر اساس خیالات توهمی بنا شده است و از هیچ ساخته شده.
هوش مصنوعی: وقتی شیپور به صدا درآید و از جا حرکت کند، مانند بنای قبر به لرزه در میآید.
هوش مصنوعی: به خاطر شدت زلزلهای که به وجود آمده، بنا و ساختمان به شکل مقوا از هم پاشیده است.
هوش مصنوعی: وقتی آن بدن فرسوده و درهم شکسته پراکنده شد، زیر هر تکهاش صدها سر پنهان شد.
هوش مصنوعی: او به قدری در زمین و کارش غرق شده بود که حتی خشت را از خاکش هم نشناخت.
هوش مصنوعی: وقتی که آن اتاق تاریک و بسته شکست و ویران شد، انگار آسمان بر زمین سقوط کرد.
هوش مصنوعی: از آسمان نیلی رنگ صدا و ندا به گوش میرسد و دلها مانند روز قیامت پر از هیجان و التهاب شدهاند.
هوش مصنوعی: صدای سازها تبدیل به ناله و زاری شده، انگار که در دل تنگم با ناخن میخراشند و غم و شکست را احساس میکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر تزویر و فریب زندگی، جشن عروسی به سوگواری تبدیل شد و سوگواری به جشن عروسی.
هوش مصنوعی: عروسی که نماینده آسمانهاست، زال، پیر و دانشمند جهان، برای ادای احترام به وضعیت غمانگیز جامعه، لباس عزا پوشیده است.
هوش مصنوعی: وقتی صدای ناخوشایندی در شهر شنیده شد، همه میگفتند که در شهر آتش سوزی شده است.
هوش مصنوعی: دوستانی که مست و دیوانهاند، تا کمر در خاک و خون نشستهاند.
هوش مصنوعی: هنگامی که نابخردان در حیرت بزم آسمانها هستند، شیشهٔ خوشبختی در زیر خاک شکسته شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به تصویر کشیدن وضعیت فردی است که دلش آماده است تا احساسات و غمهای خود را با اشک ریختن بیرون بریزد. او در شرایطی قرار گرفته که در حال تماشا کردن به زندگی و تلاشهایی است که شاید بینتیجه به نظر برسند. در اینجا، این احساسات و بیتفاوتی به واقعیتهای زندگی، مانند خردههای خاکی که در زندگی وجود دارد، نشان داده میشود.
هوش مصنوعی: به چشمان خود نگاهی بینداز و در دل خاک و چوب بکاوش، که آیا نشانی از بذر مرگ در آن کاشته شده است؟
هوش مصنوعی: فرهاد با تواضع و فروتنی راهي را انتخاب کرده است و مژگان با تلاشی سخت و با اراده قوی در پی تحقق هدفش است.
هوش مصنوعی: اگر کسی خاکی بر مژگانش میریخت، بر سرش نشان میداد که به خاطر مرگش غمگین است.
هوش مصنوعی: همانطور که مژگان را در خاک فرو بردند و به عمق زمین کردند، از آن عمق توانستند رگهای دریا را کشف کنند و به جریان بیندازند.
هوش مصنوعی: زمانی که جستجوگر، آن خاک را پیدا کرد، درد و رنج از دل بیرون آمد و در آب جاری شد.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به اینکه وقتی گوهر از خاک و گل بیرون میآید، در واقع زیباییهای درون انسان نیز به تدریج نمایان میشود. به عبارتی، زمانی که حقیقت یا ارزش واقعی خود را نشان میدهد، احساسات و زیباییهای درونی نیز بروز میکند.
هوش مصنوعی: غواصان که در عمق زمین به جستجوی معانی و حقیقتها پرداختهاند، اکنون از تلاشهای خود فراغت یافته و بر درد و رنجهای درونی خود میافزایند.
هوش مصنوعی: روح او را در تابوتی قرار دادند و تابوت را مانند گلی بر دوش حمل کردند.
هوش مصنوعی: آنها او را در حالی که آلوده به غبار و در هم برهم بود، بردند تا با آتش او را پاک کنند.
هوش مصنوعی: بر اساس سنت و فرهنگ مردم آتشپرست، بهتر است آتش را در باغ و باغچه روشن کنند.
هوش مصنوعی: در همان زمان که جشن دامادی برپا است، حال و هوای شادی و تبریکات هم بسیار گرم و پرشور است.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به نوازندهای است که از هر سو نغمههایی زیبا مینوازد و ساقی که با نوشیدنیاش، لبها را پر از آواز میکند. به نوعی حال و هوای جشن و شادی را به تصویر میکشد که در آن موسیقی و لذت از نوشیدنی در هم آمیخته شدهاند.
هوش مصنوعی: همان شهری که او را میبیند، جان و وجودش را در دنبالهاش گذاشته.
هوش مصنوعی: او با ساز و نوا و هنرمندانی که در کنار داشت، در حال حرکت بود و در این راه جمعیتی نیز با او همراه بودند.
هوش مصنوعی: عروس تبدیل به شعلهور شد و جان او به آتش عشق تبدیل گشت، خانهاش به جایگاهی برای جشن و شادی تبدیل گردید.
هوش مصنوعی: دختر، همچون گلی که در باد پراکنده شده، وقتی خواب آشفتهای را دید، حسرت به دلش افتاد و معجرش را به باد داد.
هوش مصنوعی: از خانه خوشگذرانی، در حالت سرمستی، همچون درخت خستگی برپا ایستاده و آتش را در کف دست دارم.
هوش مصنوعی: به وسیله ناخن بر روی صورت گل، در یک لحظه شکسته شد، همانطور که سیل شیشه را در گلستان خرد میکند.
هوش مصنوعی: با دقت به چشمان تو، چون خارهایی که در پا میروید، مژههایم را برمیدارم.
هوش مصنوعی: به خاطر بارش فراوان، بر اثر باران، لایهای از حنای مرطوب روی ناخن او نشسته و رنگ آن به نیلی تغییر کرده است.
هوش مصنوعی: از درد و رنجی که در دل دارم، زخمهایی را به یادگار گذاشتهام. خون مردگیها و زخمها بر روی آینهی زندگیام نقش بسته و همه چیز را تار کرده است.
هوش مصنوعی: چشمانم پر از اشک است و غم بر دلم سنگینی میکند، انگار که لبخند خوشم میتواند زهر را از وجودم بزداید.
هوش مصنوعی: بدن او برهنهتر از گل است و لباسش از دامان گل زیباتر و چاک خوردهتر به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: برهنه پا و با موی بلند از عشق و فتنه صحبت میکردی و میگفتی که دلیلی باعث شده که دیوانه شوم.
هوش مصنوعی: افرادی که به دلیل ننگ و عیب و نقص خود در زندگی به رسوایی کشیده شدهاند، در مواقع بحرانی و در حالت خشم، به دفاع از خود برمیخیزند و به دنبال حفظ آبرو و مردانگی خود میباشند.
هوش مصنوعی: دلش به نقش دوگانگی قفل شده و در حال از دست رفتن است. فریاد "من حقیقت هستم" سر میدهد و با شوق و اشتیاقی مانند دامادی به یاری میآید.
هوش مصنوعی: از شدت شوق و عشق، پروانه جانش را فدای روشنایی شمع کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی شب به مسیری که گم کردهاش میرسد، مدام در حال حرکت و سردرگم است و به استقبال آتش میرود.
هوش مصنوعی: به خاطر عشق و شوقی که به دوست داشتم، احساس میکردم که نمیتوانم در خودم نگهدارم؛ مثل شعلهای که نمیتواند در پوست محبوس بماند و باید برافروخته شود.
هوش مصنوعی: به جای اینکه من تو را به پرستش خاکستر وادار کنم، تو میگفتی باید به جمعآوری گلها بپردازم.
هوش مصنوعی: در طول مسیر، آتش جدال و منازعه وجود داشت، مانند اینکه پروانهای در آغوش کسی قرار گرفته باشد.
هوش مصنوعی: درخت نخل مانند شعلهای بلند و سرزنده به حرکت درآمد و در حالیکه بر آتش سینهاش میساید، به سمت مقصدش ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: این دنیا مانند خانهای از آتش و حسرت است، چرا که کسی مانند پروانه، زیبایی و راه و رسم طاووس را میجوید.
هوش مصنوعی: دانشمند، فیلسوف، و فرد با تجربه، به خوبی میداند چگونه دلهای بیتاب را به آرامش دعوت کند.
هوش مصنوعی: شوق و آرزوی او از آن خواسته میتواند باعث شود که دیگران را به فردی متفاوت تبدیل کند، در حالی که عشق او میتواند به راحتی و آرامش روحش بیفزاید.
هوش مصنوعی: در ملتان، برهمنها باپرستش بتها مشغولند، و مرشد به عنوان راهنمایی، آوازی از دینی دیگر به گوش میرساند و نشانهای از بندگی به همراه دارد.
هوش مصنوعی: از هر طرف صدای ساز میآید که نویدبخش آرامش است و به نگرانیها و آرزوهایش پاسخ میدهد.
هوش مصنوعی: او به قدری در عشق و آتش آشنایی غرق شده که هر گونه زیانی را نمیفهمد و به دنبال داستانی عجیب و غریب میگردد.
هوش مصنوعی: اگر معشوق به خاطر منع من به سوی دیگری گرایش پیدا کند، دیگر از من هیچ چیزی جز سجودش نمیتواند انتظار داشته باشد.
هوش مصنوعی: اگر عیسی به کار من بیافتد و مرا متهم کند، از اتهام مریم (مادر عیسی) هیچ هراسی ندارم.
هوش مصنوعی: اگر برهمن به منعم (کسی که abundance و وفور خیرات دارد) نگاه عاشقانه و شاداب داشته باشد، او واقعاً برهمن نیست و در حقیقت شیخالشیوخ (رییس و بزرگترین استاد) است.
هوش مصنوعی: اگر مادر به غم من دچار شود، دلش به خاطر آتش عشق و علاقهاش میسوزد.
هوش مصنوعی: اگر خودم نخواهم که زودتر به خواستههایم برسم، پس لذتهای شیرین زندگیام حرام خواهد بود.
هوش مصنوعی: هیچکس بر جان دیگری تسلطی ندارد، حتی جان خود من نیز به خودم مربوط نیست و متعلق به کس دیگری است.
هوش مصنوعی: چرا باید تا زمانی که زندهام، احساس شرمندگی کنم وقتی که محبوبم در حال سوختن است و من هنوز زندگی میکنم؟
هوش مصنوعی: من هدفم از برافروختن آتش، فدا کردن جانم است و هدفم از غارت، به دست آوردن روح و جان دیگران است.
هوش مصنوعی: من در دل خود تشنهام و اگرچه از زندگی سیر شدهام، چون بدون آتش، زهر و شمشیر وجود ندارد، حس میکنم که زندگی بیمعنی است.
هوش مصنوعی: از نصیحت او دل به شدت عذاب دید و بر اساس غیرت او، اشتیاقش افزایش یافت.
هوش مصنوعی: مهندس طرب، آتش را از طریق دستورات و وصایای کسانی که حسرت میخورند، میآموزد.
هوش مصنوعی: از ناامیدی، نفس انسان مانند دود شده و راه حلهای زیادی را بسته است.
هوش مصنوعی: وقتی از تمام حقهها و فریبها رها شدند، زبانشان را بستند و در حسرت و اندوه نشستهاند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.