چو صبح این لعبت خاور نشیمن
لوای شعله زد در دشت ایمن
جگرخون عاشق شوریده ایام
در آغاز محبت حسرت انجام
چو گنج از خانهٔ ویران بر آمد
تو گفتی یوسف از زندان برآمد
به پیش رو فکند از گل نقابی
به مهتابی نهفته آفتابی
ز گل آغوش زین رشک چمن شد
ز نکهت تازگی باد ختن شد
نظر بتخانه کرد و دل برهمن
شکیبایی عنان و شوق توسن
قدم بر آرزو میسود و میرفت
نگاهش بر قفا میبود و میرفت
جهان سرشار شوق از شادی او
عروسی خانهٔ دامادی او
خروش نای و بانگ شادیانه
فکنده حلقه در گوش زمانه
چراغان کرده بام و در گلستان
گلستانی ز پابوسش خیابان
به جان شهری تماشا مَست شادی
فلک گلدستهای در دست شادی
ولی او بینصیب از شادکامی
تمامش کام دل در ناتمامی
کدورت در دلش انبوه گشته
هیولای غم و اندوه گشته
دلش را گوئی از جائی خبر بود
که هر کس بود ازو خوشحالتر بود
سوار شوق مستعجل نمیرفت
قدم میرفت اما دل نمیرفت
به هرگامی به دل خون کرد کامی
به سعی از هر قدم در دیده گامی
ز دل دور از طرب بیگانه میرفت
تو میگفتی به ماتمخانه میرفت
چو نیمِ ره به این اعزاز رفتند
ستادند از قضا و باز رفتند
رسیدند از قضا در تنگنائی
چو دهلیز عدم تاریکجائی
برونی چون درونِ دخمه تاریک
رهی چون نقب موران تنگ و باریک
به هر سویش بلند ایوان قصری
که بودی سایهاش بر طاق کسری
ز بس طوفان بر او شبنم نشانده
درستی در گل و خشتش نمانده
شکست اندر شکست آن بام و دیوار
به تار عنکبوتش بسته معمار
هوا مزدور پشتیبانی او
نفس معذور در ویرانی او
درونش همچو بیرون غارتاندای
چو ایوان خیال از هیچ برپای
خروش صور چون از جای جنبید
بنایش چون بنای قبر لرزید
ز بس زلزال کوس آتشیندم
بنایش چون مقوا ریخت از هم
چو از هم ریخت آن فرسودهپیکر
نهان شد زیر هر خشتیش صد سر
چنان با خاک خشتش تخمِ سر کشت
که خشت از سر ندانستی سر از خشت
شکست آن دخمه چون بر فرق داماد
تو گفتی آسمان بر خاک افتاد
خروش از چرخ نیلیپوش برخاست
ز هر دل صد قیامت جوش برخاست
نوای مطربان شد نوحه آهنگ
شکستی گریه ناخن در دل تنگ
شد از نیرنگِ چرخِ سندروسی
عروسی ماتم و ماتم عروسی
عروس چرخ، زال پیر عالم
لباس سور زد در نیل ماتم
چو در شهر این صدای ناخوش افتاد
همی گفتی که در شهر آتش افتاد
رفیقان پسر سرمست و مجنون
نشسته تا کمر در خاک و در خون
چو بدمستان حیرت بزم افلاک
شکسته شیشهٔ اقبال در خاک
جگر معمول بذل اشکریزی
نظر مزدور شغل خاکبیزی
بمژگان نقبزن در خاک و در خشت
خبرپرسان که آن تخم اجل کشت؟
طریق خاکساری پیشه کرده
نظر فرهاد و مژگان تیشه کرده
اگر خاکی به مژگان بیختندی
به مرگش بر سر خود ریختندی
مژه در خاک چندان غوطه دادند
کز آن کاوش رگ دریا گشادند
چو کاوش یافت آن خاک جگر تاب
برون آمد ز خاک آن دُرِّ سیراب
چو آن گوهر ز خاک و گِل برآمد
گهر از چشم و لعل از دل برآمد
برآسودند غواصان خاکی
برافزودند بر دل دردناکی
روانش در عماری جای دادند
عماری را چو گل بر سر نهادند
غبار آلوده بردندش مشوّش
که گرد از تن بشویندش به آتش
به رسم ملت آتشپرستان
برو سازند آتش باغ و بستان
همان هنگامهٔ دامادیش گرم
همان جشن مبارکبادیش گرم
همان مطرب ز هر سو نغمهپرداز
ز نوشانوش ساقی لب پرآواز
همان شهری تماشایندهٔ او
سر و جان در قفا افکندهٔ او
همان با کوس و نای و مطرب و نی
همی رفت و جهانی همره وی
عروس شعله شد جانانهٔ او
شد آتشگه عروسیخانهٔ او
چو آن خواب پریشان دید دختر
چو گل بر باد حسرت داد معجر
ز عشرتخانه سرمستانه برجست
خسک برپای و آتش بر کف دست
به ناخن بر گلِ رو خار بشکست
ز سیلی شیشه در گلزار بشکست
به دست خود ز چشم توتیاسای
مژه بر کند چون خار از کف پای
ز بس بارید بر گل ابر سیلی
حنا در ناخنش گردید نیلی
ز ناخن جوی خون در سینه میبست
ز خون زنگار بر آئینه میبست
به خون از نرگس تر سرمه میشست
ز لب جای تبسم زهر میرست
تنش عریانتر از پیراهن گل
گریبان چاکتر از دامن گل
برهنه پا و سر چون فتنه مفتون
همی گفتی که لیلی گشته مجنون
چو رسوایان مادرزاد بیننگ
به خود در خشم و با ناموس در جنگ
دلش نقش دوئی را بسته بر باد
اناالحق گوی واشوقاه داماد
ز مستیهای شوق جانسپاری
شده پروانهٔ شمع عماری
چو شبگمکردهراهانِ مشوش
خرامان شد به استقبال آتش
ز شوق سوختن در آتش دوست
نمیگنجید همچون شعله در پوست
به خاکستر پرستیدن همیرفت
تو میگفتی به گل چیدن همیرفت
تمام راه با آتش جدل داشت
پر پروانه گوئی در بغل داشت
چو نخل شعله میبالید و میرفت
بر آتش سینه میمالید و میرفت
جهانی خانهسوز آه و افسوس
که جوید شیوهٔ پروانه طاووس
حکیم و فیلسوف و پیر و دانا
فسون آموز آن دل ناشکیبا
که شوقش زان تمنا فرد سازند
به جانش مهر آتش سرد سازند
برهمن ملتان بت پرستار
هدایت مرشد ناقوس و زنار
ز هر سو نغمهسنج صد نویدش
تسلی ده ز صد بیم و امیدش
ولی او مست آتش آشنائی
زیان نشناس کافر ماجرائی
بگفت ار بت به منع من گراید
سجود او دگر از من نیاید
وگر عیسی شکست آرد به کارم
زبان از تهمت مریم ندارم
برهمن گر به منعم دیدهدشوخ است
برهمن نیست او شیخ الشیوخ است
وگر مادر به منعم لب بسوزد
جگر بر شعلهٔ یارب بسوزد
اگر خود چون نخواهم زود میرش
حرامم باد لذتهای شیرش
کسی را اختیار جان کس نیست
نه خود جان منست این جان کس نیست
چرا تا زندهام شرمنده باشم
که سوزد دلبر و من زنده باشم
غرض ز آتش مرا ایثار جان است
به غارت دادن بازار جان است
من لب تشنه دل، کز جان شدم سیر
اگر آتش نباشد، زهر و شمشیر
ز پندش دل به آتش گرم خون شد
به حکم غیرتش رغبت فزون شد
مهندس مطربان آتشآموز
ز احکام نصیحت حسرت اندوز
ز ناکامی نفس را دود کرده
ره صد چاره را مسدود کرده
چو از هر مکر و حیلت باز رستند
زبان بستند و در ماتم نشستند