گنجور

 
نورعلیشاه

ای آنکه طلب کنی خدا را

آئینه حق شناس ما را

رندانه درآ تو در خرابات

جامی بکش و ببین صفا را

پشمینه زهد را قبا کن

وانگاه به می ده آن قبا را

بیگانه ز خویش تا نگردی

دیدار نبینی آشنا را

هرگز نرسی به گنج الا

تا نشکنی این طلسم لا را

خوش آنکه به راه کوی وصلش

گم کرده ز شوق دست و پا را

ای شیخ ز روی واحدیت

نشناخته‌ای اگر تو ما را

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

مائیم ز خویش بی خودانه

سرمست ز باده مغانه

از هسی خویشتن مجرد

مطلق ز علایق زمانه

از ما اثری نمانده جز یار

چون آتش عشق زد زبانه

مائیم نشان بی نشانی

هر چند ندارد او نشانه

ما بر خط و خال دوست حیران

زاهد به خیال دام و دانه

پیدا و نهان بجز خداوند

غیری نبود چو در میانه

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

ما زانوی زهد را شکستیم

در میکده سالها نشستیم

تسبیح به خاک ره فکندیم

زنار ز زلف یار بستیم

هوئی ز میان جان کشیدیم

بند دل زاهدان گسستیم

پیوند از این و آن بریدیم

از دردسر زمانه رستیم

پیوسته فتاده در خرابات

از گردش چشم یار مستیم

تا جام جهان نمای باقیست

دُردی کش باده الستیم

در ظاهر اگر چه بس فقیریم

در باطن خویش هر آنچه هستیم

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

دوشم به بر آمد آن دلارام

بگرفت به خلوت دل آرام

زانوار تجلی جمالش

افزوده صفای باده در جام

بگشود چو آفتاب حسنش

از چهره صبح و پرده شام

افکند ز لطف ساقی عشق

آوازه و اشربوا در ایام

زان باده هر آنکه خورد جامی

دید اولِ کار تا به انجام

در آینه دید عکس خود را

افتاد به زلف خویش در دام

چون از غم یار من زدم جوش

آمد ز سروش غیب پیغام

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

گشتیم مقیم بر در دل

دیدیم جمال دلبر دل

سلطان غمش علم برافراخت

شاهانه گرفت کشور دل

بس دل که به صیدگاه عشقش

چون صید فتاده بر سر دل

در قلزم عشق یار ما را

پرورده شده به کشور دل

اسرار نهان ز روی ساقی

گردیده عیان ز ساغر دل

از دیده جان کنیم دایم

نظاره حق به منظر دل

پرواز کنان به گلشن جان

خوش گفت سحر کبوتر دل

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

رو جبه ما و من قبا کن

فانی شو و جای در بقا کن

در دیده ما درآ و بنشین

نظاره صورت خدا کن

از دُردی ما بنوش جامی

درد دل خویشتن دوا کن

چون قطره درآی اندرین بحر

خود را به محیط آشنا کن

گر طالب گنج لایزالی

در کنج دلست دیده وا کن

مردانه ز خویشتن برون آی

رو بر در کعبه رضا کن

بگذر ز خودی خود چو منصور

رو بر سر دار این ندا کن

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

ما مهر سپهر لامکانیم

بیرون ز جهان جسم و جانیم

مفتاح رموز کنت کنزیم

مجموعه سر کن فکانیم

از هر نظری بصیر و بینا

گویا به زبان این و آئیم

مستیم و خراب و لاابالی

از خلق کنار و در میانیم

با حضرت خاص و خویش همدم

با سید آخرالزمانیم

در هیچ دری رهش نباشد

آن را که ز خویشتن برانیم

چون نور علی مدام با خویش

گوئیم به هر زبان که دانیم

در کعبه و سومنات مائیم

عالم صفتند و ذات مائیم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه