گنجور

 
نورعلیشاه

دوشم بسحر ساقی پر کرد قدحی از راح

زان راح که میبخشد جان در بدن ارواح

از راح وز اقداحت نبود اگر آگاهی

راحست حیات ایدل اقداح بود ارواح

خوردم قدحی چون من زان راح روان افزا

رستم ز خود و گشتم در بحر فنا سباح

کردم چو سراسر طی آنقلزم فانی را

خورشید صفت گشتم در ملک بقا سیاح

اکنونکه شدم باقی هستم بجهان ساقی

هرکس قدحی دارد پرسازمش از آن راح

دارم بقدح راحی وه راح چه خوش راحی

راحی که برافروزد در شیشه دل مصباح

من نور علی باشم والی ولی باشم

سر ازلی باشم بر کنز صفا مفتاح

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نورعلیشاه

ای قفل دل ما را لعل لب تو مفتاح

مفتوح نما باری قفلم ز دل ای فتاح

تا کی ز غمم مرده باشد دل افسرده

مطرب بکف آور دف ساقی بقدح کن راح

آن دف که چو بخروشد افلاک برقص آرد

[...]

رضاقلی خان هدایت

آن عالم روحانی خمخانهٔ ربانی

روح جبروتی خم فیض صمدانی راح

نفس ملکوتی را مینا و صراحی دان

اعیان شهادی را هر یک قدحی ز اقداح

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه