گنجور

 
نورعلیشاه

دراین منزل چه جای کاروانست

که هر دم کاروان دل روانست

دلم خون گشت از دیده درآنکوی

روان چون کاروان بر کاروانست

بس این معجز که اعجاز محبت

مه نامهربانم مهربانست

دلم کز زخم پیکانش نشانهاست

نشان تیر آن ابرو کمانست

که آرد کشتی ما را بساحل

ز دریائی که بیقعر و کرانست

دلی کز گلشن وصلش جدا ماند

هزار آسا هزارانش فغانست

مرا نور علی از مشرق جان

فروزان همچو مهر آسمانست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

نفس شومم بدنیا بهر آن است

که تن از بهر موران پرورانست

ندونستم که شرط بندگی چیست

هرزه بورم بمیدان جهانست

مولانا

سماع آرام جان زندگانست

کسی داند که او را جان جانست

کسی خواهد که او بیدار گردد

که او خفته میان بوستان‌ست

ولیک آن کاو به زندان خفته باشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه