گنجور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مهستی گنجوی

این خوش پسران که اصلشان از چکل است

سبحان الله سرشتشان از چه گل است

شیرین سخن و شکر لب و سیم برند

یارب که چنین آبحیات از چکل است

عطار

گر در هیچی مایهٔ شادی و بقاست

ور در همهای قاعدهٔ درد و بلاست

تا در همهای در همه بودن ز هواست

بگذر ز همه و هیچ میندیش که لاست

ابن یمین

بیوصل تو کار دل قوی با خلل است

هجران تو رهزن بقا چون اجل است

رویت بصفا میان خوبان جهان

چون ملت اسلام میان ملل است

حافظ

نام بت من که مه ز رویش خجل است

ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است

اول ششم هجی و قلبش روشن

لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است

اهلی شیرازی

اهلی که هزار بلبل از وی خجل است

او نیز چو دیگر همین آب و گل است

زر شد مس او از نظر اهل دلان

اکسیر سعادت نظر اهل دل است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه