گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

ای عشق می‌توانی بر کلّ و جزوِ ما زن

حاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن

هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان

پس چون تمام کردی بر بدوِ انتها زن

ساقی ز پای منشین جامی به دستِ ما ده

ز آبِ حیات آتش در کلّه‌هایِ ما زن

چون باده در قنینه یعنی در آبگینه

از ما ببر غمِ دل با ما دمِ صفا زن

رطلی گران به ما ده دوری سبک بگردان

تا چرخ کج نگردد بانگی بر استوا زن

باری هوایِ ما کن ما را ز ما جدا کن

وآنگه به کینِ کینه بر بُن گهِ هوا زن

دعویِ استقامت با نفس منقطع کن

مسمارِ صلح از آن پس بر نعل ماجرا زن

از شش جهات بگذر با کاینات منگر

بر چاسویِ وحدت لبّیکِ بی‌ریا زن

از صدمه‌ی زلازل بر هم فکن جهان را

مغزِ زمین برآور بر تارکِ سما زن

جامِ وصال خواهی می‌کش خمارِ هجران

دست از مراد بگسل در دامنِ وفا زن

گر بایدت نزاری کز خود خلاص یابی

ناقوس‌بی‌نوایی بر بامِ انزوا زن

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.