گنجور

شمارهٔ ۹۶۶

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

تا نگویی تو ندانم که چه باید کردن

هر چه گویی بنهم حکم قضا را گردن

به تو دادیم همه جان و جهان و دل و دین

جان به نوباوه نشاید سوی جانان بردن

ای همه شادی جان ها به جمال رخ تو

غم بیهوده از این پس نتوانم خوردن

روی در روی جمال تو کنم بی من و ما

حق تسلیم چه باشد به محق بسپردن

من دگر در خودی خود نتوانم پیوست

خارج عقل بود دشمن جان پروردن

ترک دل داری و دل دوستی خود کردیم

تا نباید دلی از بهر دلی ازردن

با تو دارم همه الا به تو ام رویی نیست

فطرت است این نتوانم متبدل کردن

نتوانم رقم دوستی از لوح ازل

به خیالات ز آیینه ی جان بستردن

وقت بخشایش اگر دست نزاری گیری

دولت آن است که در پای تو باید مردن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام