گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان

وز من مرا به یک ره اندر باید ای جان

دست مراد بردم خود با عدم سپردم

رفتن به راه وحدت با خود نشاید ای جان

گه گه چه باشد آخر گر صیقلی به رحمت

زآیینه ی وجودم زنگی زداید ای جان

بنواز جان ما را یک ره به لطف شیرین

ور نیز تلخ گویی جان می فزاید ای جان

با ما رقیب کویت صد گونه کینه دارد

نبود عجب ز عقرب گر می گزاید ای جان

چشمت به یک کرشمه گر بایدش هم این جا

باب بهشت سرمد بر ما گشاید ای جان

در گل ستان عشقت چون بلبلان نزاری

بر شاخسار شوقت خوش می سراید ای جان

وردش همین که آخر هم تو تمام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نباید ای جان

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رحیم غلامی در ‫۱ سال قبل، چهار شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۰۸ نوشته:

از ما و خدمت ما چیزی نخیزد ای جان
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان (حکیم سنایی)

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.