گنجور

شمارهٔ ۹۰۸

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیم

دردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم

باده خوردیم و نخوردیم غمِ دورِ فلک

بوسه دادیم به یک دیگر و دندان بردیم

روزگاری چو سکندر طلبیدیم و چو خضر

عاقبت ره به سرِ چشمه ی حیوان بردیم

در سراپرده ی حوران شبِ خلوت تا روز

نادر آن بود که بی زحمتِ رضوان بردیم

هر شب و روز که بی دوست سرآمد بر ما

زندگی بود که بر خویش به پایان بردیم

از دلِ گم شده هرگز خبری نشنیدیم

تا به امروز که پی با درِ جانان بردیم

سر و تیغ است نزاری به ارادت هیهات

مکن انکار که یک بارِ دگر جان بردیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام