گنجور

 
حکیم نزاری

شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم

ناداده هنوز از لب یک شربت شیرینم

بر ناله ی زار من رحمت نکنی یک شب

هم در تو رسد روزی سوز دل مسکینم

گر عمر بود روزی در بزم گه وصلت

بی درد میی نوشم بی خار گلی چینم

آن جا گه تو نگذاری برگردم و ننشینم

آن جا که تو فرمایی برخیزم و بنشینم

گر عنف کنی عمری مستوجب آن هستم

ور لطف کنی روزی هم مستحق اینم

چندان که طلب کردم بسیار نظر بردم

یک سرو نمی بینم کز قد تو بگزینم

بگذار نزاری را تا روی تو می بیند

کاثار سعادت ها از روی تو می بینم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فروغی بسطامی

تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینم

جز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم

هر صبح ز روی تو هم خانهٔ خورشیدم

هر شام ز اشک خود همسایهٔ پروینم

تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه