گنجور

شمارهٔ ۸۷۵

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

اگر عشق تو شد در خون جانم

قضا از خویشتن چون بگذرانم

نداری مستیِ من هوشیاری

که از مبدای فطرت هم چنانم

گرو بندم که هر عاقل که زلفت

ببیند در نشورد من بمانم

ز دستم برنمی خیزد نثاری

ندانم تا چه در پایت فشانم

دلم آویزشی دارد به زلفت

غمت آمیزشی دارد به جانم

طمع دارم زمین بوسی دگر بار

اگر مهلت دهد دورِ زمانم

امیدم باز میدارد خیالت

بکوشم هم مگر ضایع نمانم

زمانه گرچه هم توسن رکاب است

مگر بر بخت گرداند عنانم

دلم آبی کند هر روز در گِل

وزین پس سر نخواهم شست دانم

بدان می آردم غیرت که نارد

دگر نام نزاری بر زبانم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن