گنجور

شمارهٔ ۸۶۴

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسم

که از حیات اثر نیست بی تو در نفسم

به صد شکنجه برآید چنان ز من نفسی

که اعتماد نباشد بر آن دگر نفسم

ز بس گرانیِ غم چند بار بنشیند

ز عقبه های بدن تا رسد به سر نفسم

به بوسه ای ز دهانِ تو نا رسیده به کام

رسید جان به دهان از لبِ تو هر نفسم

مدام می رود از روزنِ دماغم دود

که بر تنورِ دلم می کند گذر نفسم

ز آفتابِ محبّت چنان دلم شد گرم

که همچو ذرّه کشد در هوا شرر نفسم

به هیچ کس نرسیدی دَمم ز گیرایی

که چون سموم نکردی در او اثر نفسم

به جهد می رسد اکنون ز کنج سینه به حَلق

عجب که در تو نمی گیرد این قدر نفسم

بود که در غلط افتم ز خود که آیا من

همان نزاریِ شیرین دمِ شکَر نفسم

نماند جز رمقی از حیاتِ من دریاب

که منقطع نشود ناگه ای پسر نفسم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منبع نزاری | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام