گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

جان و دل بنهاده ام تا می خورم

دین و دل بفروختم تا می خرم

شب به روز آخر کی آرم بی شراب

بی می آخرروز با شب چون برم

بی می اَم دم بر نمی آید ز حلق

بل فرو می ریزد از هر پیکرم

می توانم دید با می سرَ غیب

گر به چشم استحالت بنگرم

می شود بیضا کفم از نور می

هر چه یاد از لن ترانی آورم

با خلیلم خوش تر آید از حریر

گر بود بر فرش آتش بسترم

از حبیبم باز می دارد رقیب

گاه و بی گه تا به کویش نگذرم

هر زمان الحمدلله العزیز

روی در روی خیالش خوش ترم

دوست خود می آید و او بی خبر

بل که من هم، وین که دارد باورم

آن که دارد در همه اکوان ظهور

طرفه باشد گر درآید از درم

از ملامت گوی بستاند به حق

داد من روز قیامت داورم

معترض عیب نزاری گو مکن

من چنین بیهوده غم تا کی خورم