لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حکیم نزاری

باد آمد و گشاد نقاب از رخانِ گل

ابر آمد و نهاد گهر در میانِ گل

آمد گهِ شکفتنِ گل در میانِ باغ

و آمد گهِ نشستنِ ما در میانِ گل

می با گل آشنا شد و مرغان به سویِ او

پیغام ها دهند همی از زبانِ گل

سوگندها خوردند به گلزارها کنون

مستان به جامِ باده و مرغان به جانِ گل

بی چاره عندلیب نخسبد یکی زمان

در بوستان شده ست کنون پاس بانِ گل

دستان ها رسد به نو از بلبلان همی

گویی که کرده اند ز بر داستانِ گل

گشتند مدح خوانِ نزاری به روز و شب

من مدح خوانِ شاهم و او مدح خوانِ گل

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مسعود سعد سلمان

گشتند با نشاط همه دوستان گل

بس نادر آمد ای عجبی داستان گل

بی ابر گل نخندد و بی باد نشکفد

ابرست و باد گویی جان و روان گل

گل عاشق شه است و چو دیدار او بدید

[...]

حکیم نزاری

کرد آشکار بادِ بهاری نهانِ گل

وز گشتِ روزگار یقین شد گمانِ گل

اندوه و غم نهان شد و لهو و طرب یقین

تا گشت آشکار جمالِ نهانِ گل

تا باز شد دو دیدۀ ابر از گریستن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه