گنجور

شمارهٔ ۷۷۱

 
حکیم نزاری
حکیم نزاری » غزلیات
 

بیا دل ز دنیایِ دون بر گسل

که بس رونقی نیست در آب و گل

سلوکِ تو از خود برون رفتن است

شدن با دگر سالکان متّصل

به دنبالِ آن سالکان کی رسی

به احوالِ دنیا چنین مشتغل

گروهی گرفته رهِ فلسفه

گروهی دگر مذهبِ معتزل

علی الجمله هر کس به خود مذهبی

نهادند از یک دگر منفصل

مقصّر جدا گشته غالی جدا

برون رفته از جاده ی معتدل

رهِ راستان است و فرمان بَران

زری پاک و پاکیزه از غشّ و غل

قیامت که موقوف دارند خلق

به نَطوی السّماءَ کطیِ السِجِل

اگر سّرِ این سَتر پیدا کنم

کجا طاقت آرند کو محتمل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام